قسمت اول

نوشته ي:دكتر فرهاد قابوس

 

مقدمه :

در اين مقاله نشان خواهم داد كه آنچه تحت عنوان « زبان آ ذري » يا زبان ايراني قديم مردم آذربايجان از جانب برخي «محققين » ايراني مطرح شده است داراي اعتبار منطقي و تحقيقي لازم نيست. كما اينكه نه تنها منابع اين فرضيه غلط و غير دقيق بوده و ارزيابي «محققين » ايراني از آنها نيز غلط و توام با اغراض عير تحقيقي اما سياسي بوده است. بلكه نظرات محققين بي غرض خارجي در اينمورد بروشني مخالف نظرات «محققين » ايراني است.

فرا تر از آن نشان خواهم داد كه نه تنها مطابق نظرات بعضي محققين معروف بلكه بر اساس تحقيقات اخير زبانشناسي نيز زبان قديم ايلامي (عيلامي) نواحي غرب ايران شامل آذربايجان با زبانهاي اورال-آلتائي كه شامل زبان تركي است خويشاوند بوده و لذا تغيير تدريجي زبان ساكنين آذربايجان از زبان ايلامي به زبان خويشاوند تركي بعد از قريب دو هزاره: بخصوص تحت شرايط اسكان متمركز اقوام ترك در اين ناحيه، بعنوان تغيير تدريجي امري طبيعي و منطقي محسوب ميشود. 
باينطريق مسئله زبان آذربايجان قديم بدون نياز به جعل و تعبيه زبان فرضي آذري بطور منطقي و معقولي حل ميشود. چراكه اين اول باري نيست كه به خاطر اهداف خاص در علم تاريخ يا فرهنگشناسي جعل ميشود و تجارب تاريخي دررابطه با دروان نازيسم در آلمان نشان داده اند كه همچنانكه خود محققين آلماني تاكيد ميكنند متاسفانه جعل در مسائل تاريخي فرهنگي به خاطر اهداف ناسيونالستي سابقه طولاني درميان «محققين» ناسيوناليست دارد. 
كما اينكه ترجمه صحيح و دقيق و ارزيابي منطقي و علمي متون عربي و لاتيني كه در دستند نشان ميدهند كه در آذربايجان قديم «زبان ايراني (فارسي) آذري» وجود نداشته است. و حداقل اشكال «محققين» ايراني در اينمورد اين بوده است كه آنان اشتباه كرده و از سر عدم دقت براه خطا رفته اند و حداكثر اشكال اين تواند بود كه بعضي از آنان از سر تعصب ملي عمدا چنين داستاني را جعل كرده اند. 
ما «دلايل» مركزي «محققين» مذكور را از تعلق «ابدي» آذربايجان به ايران و «پهلوي» بودن زبان آن در قديم تا محتواي منابع تاريخ و جغرافياي قديم در رابطه با اين مسئله و زمينه نمونه هاي باقيمانده گويش ايراني در آذربايجان را تعليل و تحليل كرده و نشان خواهيم داد كه همه آنها متكي بر منابع غيردقيق و از نظر تحقيق نامعتبر و ترجمه هاي غلط و ارزيابي نادرست از چنين منابعي هستند.

از نظر تاريخي بخلاف مطلق آنچه كه «محققين» ايراني شايع كرده اند صرف رجوع به منابع مورد اشاره خود آنان نظير ماركوارت روشن ميكند كه :"آذربايجان (آتر پاتاكان) از ابتداي تاريخش قرنها كشور مستقلي بوده و بعد نظير هر كشور ديگري در ادوار بعدي مدتي تحت الحمايه ارمنستان و ايران بوده و ابتدا بعد از سال 252 ميلادي است كه با شكست ارمنستان تحت الحمايه حكومت ساساني قرارگرفته است" (1.1) . لذا هيچ ضرورتي در ارتباط زباني آذربايجان و ايران نيست. 
و مهم اينكه بخلاف مطلق دعاوي «محققين » ايراني طبق تحقيقات ماركوارت: "در ناحيه «اران» كه در زبان يوناني «آلباني» ناميده شده است، تا اواسط قرن پنجم ميلادي پادشاهي مسقلي موجود بوده است كه بعدها در عين اتحاد نظامي با ساسانيان معمولا به ارمنستان براي اسقلال از ايران كمك كرده است. "كه بجهت تعلق بعدي اران به آذربايجان باز استقلال آذربايجان از ايران قديم را و رد ضرورت تاريخي ارتباط زباني با ايران را تاكيد ميكند. 
و مهمتر اينكه بر طبق همين تحقيقات: "كشور اران (كه بعدها به آذربايجان تعلق ميگيرد) تا قرن پنجم ميلادي زبان خاص خود را داشته است كه برايش الفباء خاصي اختراع كرده بودند." در ادامه مطلب ماركوارت مخصوصا تاكيد ميكند كه: "اران در همه اعصار يك سرزمين مشخصا غيرآريائي بوده است"، "چيزي كه نقل قول استرابون از سنتهاي اهالي آنجا كاملا تاييد ميكند." (1.2). 
در ادامه مطلب ماركوارت به تعدد زبانها در سرزمين اران اشاره ميكند: كمااينكه برخي مورخين قديم عرب نظير ابن حوقل در «صوره الارض »نيز به وجود زبانهاي خاص در اران و تعدد زبانهاي نامعلومي در ناحيه «بردعه» اشاره كرده اند.

 
باين معني گذشته از آنكه ايران همواره كشوري چند زبانه بوده است، برخلاف نگرش ايستاي «محققين» ايراني به تاريخ و جغرافيا، كه داده هاي مربوطه را بغلط ازلي و ابدي ديده اند، آذربايجان قديم از ابتداي شروع تاريخش متعلق به ايران نبوده كه از آن امكان اشتقاق زبان آذربايجان قديم از زبانهاي ايراني قابل استنتاج باشد. از اينرو امكان فرض زبان ايراني آذري بر هيچ اساس تاريخي استوار نيست و بقدر كافي زبانهاي غير ايراني در آذربايجان موجود بوده اند. از طرف ديگر همچنانكه در ادامه مطلب نشان خواهيم داد: روايت ابن مقفع مبتني بر "پهلوي" بودن زبان نواحي شامل آذربايجان ايران قديم نيز غلط بوده و مطابق تحقيقات هنينگ ((3)، (2)) متاثر از عادت غلط اشكاني در تعميم نام سرزمين و زبان خويش به سرزمينهاي بيگانه تحت تصرفشان محسوب ميشود.

 
بايد دانست كه اين نظر غلط ابن مقفع را نه تنها همچنانكه معروف است ابن نديم در «الفهرست» بلكه حمزه اصفهاني هم بنقل از "موبد متوكلي" نامي در «التنبيه علي حدوث التصحيف» تكرار و ديگران نيز بعدا از آنها تكرار كرده اند. باين ترتيب عادت غلط اشكاني در تعميم نادرست نام سرزمين خاستگاه خود به سرزمينهاي بيگانه تحت تصرفشان از طريق تكرار نويسندگان مذكور كه اهل دقت نبودند و نيز تكرار اين مكررات در نوشته هاي نويسندگان متعصب و وطنپرست معاصر ظاهر «حقيقت» بخود گرفته است. و يعني همه منابع و «دلايل» «محققين» ايراني در نهايت از اين نوع ظاهري هستند و ليست منابع و «دلايل» كذائي در ايراني بودن زبان قديم آذربايجان در واقع چيزي به جز تكرار منابع و دلايل غلط نيست. بديهي است كه بر نويسندگان قديم با امكانات ناچيزشان خرده نميتوان گرفت كه بدون دقت كافي نظرات غلط را تكرار كرده اند ولي در كوتاهي منطقشان البته جاي حرف باقيست. لكن ايرادها البته بر «محققين» قرن معاصر رواست كه با وجود امكان تحقيق و ادعاي تحقيق، در مورد آنچه كه تكرار ميكنند حداقل به عقل خود رجوع نكرده اند.

 
و باين ترتيب اگر كه علت عادت غلط ديوان عصر اشكاني را در تعميم نام پارت به سرزمينهاي متصرف شده را در سياست تحكم اشكاني بجوئيم و در تكرار ابن مقفع از اين مغالطه سياسي نيز تعصب اتحاد وطن و زبان در برابر تسلط اعراب را به بينيم، در خواهيم يافت كه داستان ايراني بودن زبان قديم آذربايجان كه بر اساس اينگونه روايات بنا شده است از ابتدا داستان مغالطه اي سياسي است. 
از جانب ديگر صرف تسميه يك ناحيه به اسمي استمرار زبان معيني در آن ناحيه را اثبات نميكند و تكرار تاكيد ايراني بودن نام آذربايجان و اشتقاق آن از "آتر پاتاكان" دليلي بر وجود زبان آذري و نيز نوعيت ايراني آن زبان نيست، چراكه اين گونه تسميه هاي باقيمانده از قديم همچنانكه نطر يادشده هنينگ نشان ميدهد هميشه مرجوع به واقع نيستند. لكن تكرار اين نوع «اطلاعات عمومي» در نوشته هاي «محققين» ايراني نشان ميدهد كه چون دليل منطقي در اختيار اينان نيست لذا بايد به اينگونه شبه دلايل رجوع بكنند. 
به سخن ديگر مقاله حاضر استدلالي در نادرستي، عدم كفايت و دقت منابع و عدم اعتبار منطقي عقايد «محققين» جانبدار ايراني در برابر نظرات محققين منصف غيرايراني در مورد «زبان آذري» و در ضمن تحقيقي كلي در منطقي بودن زمينه ايلامي زبان تركي در آذربايجان قديم بابت گشودن معضل مربوطه است. 
از نظر محتوي و روش مقاله حاظر در مورد خاص زبانشناسي نيست و راقم ايرادي به نتايج صرفا زبانشناختي «محققين» ايراني و و ريشه يابي لغات در مقالات آنها تا جائيكه به گويشهاي ايراني مربوط ميشود، ندارم و اگر چه در اشارات كسروي دراين موارد جاي بحث فراوان است، لكن در هر صورت اين مباحث بفرض درستي نه به زبان داخل آذربايجان بلكه به گويش هاي برونمرزي آذربايجان مربوط اند. بحث من در اين جا نظير محققين خارجي بر سر نتيجه گيريهاي آنها از اين لغات بيزبان و بستن آنها از طريق ترجمه هاي نادرست از منابع غير دقيق قديمي به يك زبان فرضي و تعبيه آن در يك ناحيه جغرافيائي معين است. كما اينكه «استدلالات» مقالات مورد بحث نيز فقط ظاهر زبانشناسانه داشته ولي همچنانكه هنينگ (2) ثابت كرده است، در واقع پايه و مايه زبانشناسي ندارند، بلكه با تسامح و ترجمه نادرست در پي توجيه تصورات و تخيلات خويش بوده و عملا در پي سو ء استفاده سياسي از زبانشناسي هستند. كما اينكه پايه اصلي استدلالات مقالات مورد بحث «محققين» ايراني نقل قول از منابع قديم است و مصادره به مطلوب بعضي مطالب محتوي، لكن بدون ارزيابي منطقي و انتقادي منابع مذكور ، آنچنانكه محققين غيرايراني نيز پيش از من نشان داده اند. لذا بحث ما در اينجا در مورد روش و منطق تحقيق «محققين » ايراني و استنتاج غيرمنطقي آنان ازنتايج تحقيقاتشان است. كما اينكه من نتايج تحقيقات بيغرضانه متخصصين خارجي را با نتايج مغرضانه و متكي بر پيشفرض «محققين »ايراني مقايسه كرده ام. 
مهمترين تفاوتي كه در بينش و روش تحقيق بين «محققين » ايراني و محققين اروپائي دراينمورد ديده ميشود اينست كه «محققين » ايراني بينشي ايستا و محققين اروپائي بينشي پويا و ديناميك دارند. و همچنانكه اشاره شد «محققين» ايراني در پي يافتن دليل براي يك پيشفرض و محققين اروپائي در پي يافتن جواب براي سئوالات زبانشناسي هستند.


براي هر شخصي نظير من كه بر منطق و روش تحقيق علم واقف باشد، اساس نادرستي روش تحقيق «محققين» ايراني از كسروي گرفته تا احسان يارشاطر در غير علمي بودن روش تحقيق و استنتاج آنها و غير منطقي بودن استدلالات آنهاست. چرا كه اينان در واقع در پي اثبات قاعده در يك حوذه از طريق بررسي استثنائات آن حوزه هستند كه دقيقا معكوس روش علم است. كه در اين ميان مثال قاعده «آذري يا ايراني صحبت كردن»، مثال حوزه « آذربايجان» و مثال استثنائات حوذه «نمونه هاي اندك، ناقص و مهجور عملا انتقال داده شده از ايالات ديگر به آذزبايجان» است كه اين آقايان ارائه داده اند. در نادرستي منطق «محققين » ايراني اين بس كه آنان با زير پا نهادن منطق صرفا «مصادره به مطلوب » كرده اند. لكن همچنانكه اشكالات كيفي و اساسي روش تحقيق همواره در نتايج كمي و فني كار نيز موئثراند: نشان داده ام كه حتي ترجمه هاي «محققين » ايراني از قبيل كسروي ، قزويني و يارشاطر از متون عربي منابع نظرشان نيز بدون دقت و نادرست بوده است ،چرا كه اينان در پي مصادره به مطلوب هم ترجمه غلط و هم از آن تفسير غلط كرده اند.

 
بخصوص در را بطه با دقت تحقيقي و ارزيابي منابع و نمونه ها در اينمورد، «محققين» ايراني متاسفانه قابل قياس با محققين اروپائي نبوده ومايه تحقيقي اكثر نوشته هاي آنان بسيار نازل است. مسئله من در نادرستي نتايج «محققين » ايراني در اينمورد اساسي تر از بحث «صرف و نحو» است و ساختار «تحقيقي » و كليت نوشته هاي «محققين » ايراني را در اينمورد در بر ميگيرد. باين معني كه همچنانكه محقق آلماني هنينگ نيز ميگويد با اتكا به چنين منابع ناقصي در دست «محققين »ايراني و بر اساس چنين روش كم دقت و فاقد منطقي ، نميتوان مسئله اي چنان پيچيده را حل كرد. مخصوصا كه بسياري از منابع قديم و نه جندان دقيق مورد استفاده «محققين » ايراني بدون تحقيق لازم و در فقدان امكانات تحقيق در قديم طبق روال متداول كه مشهور است، حتي بنص خود «محققين » ايراني ، از يكديگر رونويسي كرده اند. كه يعني نه اينكه منابع نظر «محققين » ايراني متعدد باشند بلكه عملا يك منبع است كه محتوايش وسيله منابع متاخر آنهم به صور دلخواه تكرار شده است. 
سواي آن در ميان منابع مورد بحث در اينكه غرض از اصطلاح « آذري» مردم و يا زبان آذربايجان باشد اختلاف است و صرفا از سر بيدقتي و تعبير غير منطقي «محققين » ايراني مذكوراست كه به زور گذشت زمان محتواي منابع مذكور را مصادره به مطلوب كرده اند. همچنين در منابع غير دقيق و قديمي نظير « مسالك و الممالك » استخري كه سخن مشخصا در باره زبان است غير از تسميه متفاوت " پهلوي" و" آذري" در مورد زبان آذربايجان ، آنرا معمولا به ناحبه آذربايجان و نه مشخصا اهالي آذربايجان نسبت داده اند كه ميتواند زبان حكومت و ديوان آذربايجان و نه زبان مردم آذربايجان باشد. كمااينكه هم چنانكه در زير توضيح داده ايم در قديم در سرزمينهاي متعددي در آسيا واروپازبان مردم و زبان رسمي حكومت و ديوانيان متفاوت و حتي بعضا غير همريشه ميبوده اند. گذشته از آن همچنانكه خواهد آمد مرجع اين بيدقتيها در منابع بعدي و رونوشتهاي بعدتر از آنها ،در انتصاب زبان فارسي به آذربايجان قديم همچنانكه هنينگ اشاره ميكند (3)، در عادت غلط اشكانيان به ناميدن ممالك بيگانه تحت تصرف خويش نظير «ماد» باسم كشورخويش «پارت» و لذا تعميم نادرست نام زبانشان «پهلوي» به زبانهاي ممالك ديگر تحت تصرفشان است. 
مهمتر از همه اينكه همچنانكه نشان ميدهيم ترجمه هاي «محققين » ايراني از منابع عربي و لاتين مورد استفاده شان هم غلط ، هم با هم متناقض بوده و هم در مواردي كه مخالف نظرشان بوده است كتمان شده اند و لذا تحقيق محسوب نميشوند . چرا كه مثلا مرجع اين فرضيه كه كسروي باشد آنجا كه مدركي ندارد بجاي استدلال به تخيل روي آورده است كه :«مستوفي (حمدالله) زماني هم در تبريز نشسته بوده و آذريايجان را نيك ميشناخته و ميتوانسته در باره مردم و زبان آنجا گشاده ترين آگاهيها را به يادگار گذارد . ليكن اينرا نخواسته ... » (4.1). كه اگر پايه استدلال متكي بر منابع را بر چنين تصوراتي بگذاريم هر نظر بيربطي را ميتوانيم درخيال خود ثابت كنيم. 
متاسفانه تحت تاثير قرهنگ ادب زده و سطحي ايران كه فاقد معيارهاي منظقي و علمي است و در آن تعصب جاي تحقيق را گرفته است ، «محققين » ايراني به اين مسئله علمي زبانشناختي از ديد سياسي و باصطلاح ملي نگريسته اند. و با فدا كردن عقل زير پاي ناسيوناليسم به اين مسئله علمي رنگ سياسي زده اند وعلم را وسيله اهداف استبداد و تمركز گرائي حكومت و بازيچه ناسيوناليستهاي نامحقق كرده و از فرط ناسيوناليسم بديهي ترين اصل تحقيق را كه توجه به شرايط تاريخي و جغرافيائي مسئله مورد بحث و يعني زمينه ايلاتي ايران و نقل و انتقالات فرهنگي و زباني ناشي از كوچ عشاير است، ناديده گرفته اند. 
سخن كوتاه كه كار من در اينجا ياد دادن منطق و روش تحقيق علمي به «محققين » ايراني بوده است كه وظيفه علم شك در مسلمات و سنجش منطقي آنهاست.