گفته می‌شود تصویر زیر از سوی نقاش ناشناس قبل از سال 1311 هـ . از محمد باقر خلخالی، سراینده‌ی مثنوی مهم «ثعلبیه» رسم شده است. به روایت آقای لطفی، این تصویر محفوظ در دست نوادگان خلخالی است. درباره‌ی این شاعر اندیشمند و فاضل عصر ناصرالدین شاه، استاد دکتر حسین محمدزاده صدیق مهم‌ترین مقاله‌ی علمی را نوشته‌اند که در سال 1346 در مجله‌ی ارمغان چاپ شده است. این مقاله را در زیر می‌خوانید:
داور اردبیلی
  1-  مدخل
مثنوی مولوی از همان آغاز نگارش و انتشار، آن چنان جای خود را در میان متون گوناگون باز كرد كه مفهوم واژه‌ی مثنوی را تحت الشعاع قرار داد.‌ چنان‌كه هم‌اكنون در ادبیات فارسی از كلمه‌ مثنوی، دو معنی خواست است: نخست مثنوی به چنان شعری گویند كه در هر بیت قافیه‌ی هر لنگه یا مصراع یكی باشد و دیگر در مفهوم ویژه‌ی‌ كتاب بزرگی كه حسامی‌نامه و نی‌نامه ‌‌اش نیز خوانند به كار می‌رود.‌
گشت از جذب تو چون علامه‌ای
در جهان گردان حسامی‌نامه‌ای
 
مثنوی از كهن‌ترین و رایج‌ترین نوع شعر در ادبیات فارسی است كه آثار سخنوران بزرگ در آن قالب پرداخته شده است. چنان‌كه ما از وجود مثنوی‌هایی هم كه حتی پیش از شاهنامه‌ی دقیقی و كلیله و دمنه‌ی رودكی سروده شده‌اند، اطلاع‌داریم.‌
قالب مثنوی، مطلب وداستان‌های ‌گوناگون حماسی، رزمی، بزمی، اخلاقی، مذهبی، عرفانی‌ و جز این‌ها را به نیكویی و گشادی‌ دامن می‌گشاید و می‌توان گفت كه آسان‌ترین و در نتیجه مورد علاقه‌ترین نوع شعر كلاسیك ملل شرق میانه است.‌ تنها برای خمسه‌ی نظامی بیش از صد منظومه و مثنوی گوناگون داریم كه به تقلید آن ساخته شده‌اند.‌
مثنوی مولوی نیز از این موفقیت بی‌نصیب نبوده است.‌  فقط شرح‌ها وگزارش‌های آن از جواهر الاسرار و زواهر الانوار و كنوز الحقایق و رموز الدقایق كمال‌الدین ‌حسین ‌خوارزمی (م، 860هـ .) گرفته تا شرح‌ها و گزارش‌های عصر حاضر، بالغ بر صد كتاب مختلف به زبان تركی، عربی، فارسی و زبان‌های اروپایی‌ است.‌
از شروح معروف تركی شرح ملاسودی (م، 1000هـ .) و شرح ملا شمعی (متوفی پس از1000هـ .) در شش جلد را می‌توان نام برد (رك. كشف ‌الظنون). و از جمله منظومه‌ها‌یی‌كه به پیروی از این كتاب سترگ در زبان تركی و لهجه‌‌ی آذری‌ پرداخته شده، مثنوی‌‌یی ا‌ست به نام ثعلبیه از محمد باقر خلخالی ، از عرفا و فضلا‌ی ‌زمان ناصرالدین شاه قاجار كه تا كنون – تا آن‌ جا كه اطلاع داریم – شرحی درباره‌اش نگاشته نیامده ‌است.‌
این‌كه مثنوی از كی و كجا در تركی رایج شده وتنها آوردن فهرست نام‌ها‌ی ‌مهمترین آن‌ها، كتابچه‌ای‌ خواهد بود كه خود بحثی علیحده و فصلی جداگانه می‌خواهد و این‌جا همین اندازه گو‌ییم كه تقریباً همه‌ی شاعران تركی‌زبان مثنوی یا مثنوی‌هایی بلند وكوتاه دارند.‌
ما از همان اول نشأت ادبیات آذری اسلامی از وجود مثنو‌ی‌های فراوانی آگاهیم و مسلم می‌داریم كه این نوع شعر از اولین دوران تشكیلات مسلك حروفی در میان آذریان و ظهور شاعران حروفی مسلكی نظیر عماد‌الدین نسیمی - یك نسخه‌ی خطی نفیس از دیوان كامل وی در كتابخانه‌ی ملی تبریز موجود است- گرفته تا شاعران معاصر و نو‌اندیش، بیش از دیگر انواع شعر در ادبیات آذری مورد توجه بوده است. تنها نام بردن مثنو‌ی‌‌های مشهور همچون مثنوی لیلی ‌و مجنون از فضولی، ورقا و گلشاه از مسیحی، ده‌‌نامه از شاه‌اسماعیل ختایی، گلزار بهار از سید عظیم شیروانی و مثنوی‌هایی كه شاعرانی نظیر: شمسی، علمی، ذهنی، سروری، حقیقی، حامدی، لعلی، راجی، صراف، شكوهی و غیره كه قرن‌ها پیش از این می‌زیسته‌اند، پرداخته‌اند، خود كتابی مفصل خواهد بود. درباره‌ی برخی از این آثار و شاعران كتاب‌ها و مقالات متعددی نگاشته شده است - تنها عنوان مثنوی خسرو ‌و شیرین و فرهاد و شیرین در ادبیات ترك چندین سال صفحات مجله‌ی تورك‌دیلی و ادبیاتی در گیسی  Turk Dili ve Edebiyati Dergisi را كه از طرف دانشكده‌ی ادبیات دانشگاه استانبول منتشر می‌شود گرفته است- و ای بسا شاعران و آثارشان هست كه تاكنون به جهان علم شناسانده نشده‌اند.‌
به هر انجام، محمد باقر خلخالی یكی از مثنوی‌گویان آذری، و ثعلبیه یكی از صدها مثنوی آذری‌ است و چنان كه بیاید، تأثیر عمیق دو اثر مهم ادب و عرفان فارسی یعنی: مثنوی جلال‌الدین محمد بن شیخ بهاءالدین مولوی رومی و گلشن راز شیخ محمود بن امین ‌الدین ‌عبدالكریم بن یحیی شبستری در آن مشهود و ملموس است‌ و منبع عظیمی در مطالعه‌ی تاریخ اجتماعی و اخلاقی عصر سراینده‌ی آن و محتوی نكات و مسایل فراوان عرفانی و ادبی است.‌ 2-  اطلاعات ما درباره‌ی خلخالی
درباره‌ی محمد باقر خلخالی، سراینده و پردازنده‌ی مثنوی ثعلبیه، ظاهراً اكثر زندگی‌گزاران و تذكره‌نویسان و فهرست‌نگارانی كه پس از وی آمده‌اند، چیزی ننوشته‌اند و از حالش ناآگاه بوده‌اند و او را نمی‌شناخته‌اند و یا نخواسته‌اند نامی از وی ببرند و اشاره‌ای را كه تنها در یكی دو جای به او یافته‌ایم اینك می‌آوریم:
1) نگارنده‌ی ریحانة‌الادب[1]درباره‌ی وی گوید كه:
 « بنابه ‌نوشته‌ی خواهر‌زاده‌اش میرزا ابراهیم توكلی در جوانی شاگردی ملاعلی زنجانی- نویسنده‌ی معدن الاسرار - را داشت و پس از اندوختن دانش، در خلخال به‌شغل قضاوت روزگار گذاشت، و سایه‌ی نوازش فرمانروایان و حكام ناصرالدین شاه قاجار را فرا سر داشت.‌ و دانش‌دوستان گرمرود، خمسه و خلخال از دانش وی بهره می‌جستند و گرامیش می‌داشتند.‌ »
     مؤلف ریحانـﺔ الادب سپس می‌گوید:
«طبع شعری روان هم داشته و به هر دو زبان فارسی و تركی اشعاری نغز و طرفه می‌گفته و كتاب ثعلبیه‌ی مشهور كه به زبان تركی [است] و بارها در تبریز و استانبول چاپ شده، از آثار قلمی او است.‌ »
   و پس از این كه بدیهه‌گویی وی را می‌ستاید، می‌گوید كه در همه‌ی هنرهای شعری دستی توانا داشت.‌ و دو بیت فارسی نیز بدین‌گونه از او می‌‌آورد:
  « و از رباعیات (!)  اوست كه به حسب درخواست برادر و یكی از تلامذه‌ی خود، چهار جنس متباین را در آن جمع كرده است:
   ای سوار اسب عزت، جام عیشت  نوش باد،
   در بساط گربه‌ی قهرت، عدو چون موش باد.
   دشمنانت همچو زردك دائماً گردد نگون،
   دوستانت همچو سنجد، رخت قرمز پوش باد.‌ »
 
و در پایان گوید كه:« روز شنبه چهاردهم شوال 1316 بمرد.‌»
 
2) مرحوم محمد علی تربیت هم در« دانشمندان آذربایجان» پیشتر از مدرس، یادی از او كرده گوید كه تا سال 1310 قمری زنده بود، ثعلبیه‌اش مشهور است.‌
 
3) در فهرست عظیم خانبابامشار هم (ج 2 ذیل باقر)  فقط نام وی در كتابش، ثعلبیه آمده است.‌ و مستقیماً ندانستیم  كه آیا صاحب الذریعه یعنی آغا بزرگ هم‌ مانند دكتر خیامپور صاحب فرهنگ سخنوران نام او را از قلم انداخته است یا آنكه قول تربیت و مدرس را تكرار نموده؟
بدین‌گونه می‌بینیم نخستین جایی كه نام محمد باقرخلخالی آمده، تذكره‌ی دانشمندان آذربایجان است و اطلاعات مبسوط را مدرس در اختیار عالم ادب گذاشته است.‌
اما علاوه بر این مدارك، نگارنده نشانی بسیاری از كسانی را هم كه امكان داشت محمد باقر خلخالی را بشناسند و یا از بازماندگان خانواده و آشنایان او بودند، به دست آورد و به مكاتبه پرداخت.‌ و خوشبختانه ار آن میان آقای عبدالرزاق بهمنی خلخالی - ساكن قارابولاق- نامه‌ای در پاسخ نگارنده ارسال داشتند كه پاره‌هایی از آن را كه برای ما اهمیت دارد، اینك می‌آورم.‌
«.‌ .‌ .‌ آقای صدیق.‌ .‌ .‌ محمد باقر، ولد آخوند ملاحیدر بن آخوند ملا احمد بن حاج حسینقلی بن حاج علمقلی در سال 1250 قمری در «شیخ درآباد» متولد شد.‌ پدرش آخوند ملاحیدر بعد از وفات ملا احمد از شیخدر آباد گرمرود، به كاغذكنان آمده در ده قارابولاق كه دارای 360 خانوار بود، اقامت كرده [است].‌ محمد باقر در نزد پدرش مقدمات دانش و صرف و نحو را به تمام خوانده، در سن14 سالگی به زنجان رفته از آن‌ جا به قزوین آمده در خدمت آخوند ملا علی قارپوزآبادی تحصیل [كرده است]، باز مراجعت به زنجان [كرده]، در خدمت آخوند ملا قربانعلی  حجـﺔ ‌الاسلام درس خارج  تحصیل كرده [است].‌ بعد از فوت پدرش به قره‌بولاق (= قارا بولاق)  آمده [است]. در حال حیات بیست الی 25 نفر طلبه از میانه، كاغذكنان جمع [می‌شدند] و از آن مرحوم تحصیل علم عربی می‌كردند.‌ محمد باقر درعصر خود عالم متبحر و در امور فكری و معنوی به درجه‌ای در خلخال و گرمرود اشتهار داشت كه‌ از علما و ادیبان، از خلخال و گرمرود و مالكین محل اغلب اوقات در قارابولاق [با او] مجالست و مصاحبت داشتند.‌ محمد باقر شخص شریف و از نظر اخلاقی ظریف بود.‌ در دوره‌ی خود كلیه قضاوت و اسناد شرعی موكول به امر و خط و امضای ایشان بود.‌ در عصر خود صاحب نفوذ و مبرز، ارثاً و ابتیاعاً در سه آبادی ذی سهم بودند.‌ از آثار ایشان غیر از كتاب  ثعلبیه، از قصاید و مدح و منقبت و اشعار فارسی و تركی و پاره‌ای غزلیات گفته و نوشته بود كه به مطبعه برساند چاپ شود. در سن شصت و یك سالگی (61)،  در سال 1311 قمری وفات كرد و آنچه گفته بود در نزد اولادش بود.‌ پنج نفر پسر داشت.‌ ولد ارشدش میرزا علی، هم در نزد پدرش و هم در زنجان تحصیل كرده بود.‌ او هم مثل پدرش در محل نفوذ داشت.‌ به امور شرعی رسیدگی، و اسناد شرعی به ایشان موكول بود.‌ .‌ .‌  .‌ آقا میرزا علی شاعر برجسته بود.‌ در محل خود قریب دو هزار بیت از هر قبیل، ادبیات و فلسفه و تربیت گفته و تخلصش عشقی بود.‌ .‌ .‌ فعلاً دیوان عشقی در نزد پسرش - نوه‌ی محمد باقر خلخالی-  [است] كه در طهران مقیم است.‌ معلوم نیست كه آن كتاب دیوان عشقی فعلاً در كجاست و چطور شد.‌ .‌ .‌
و یك پسرش واعظ و اهل منبر بود.‌ از پنج پسر، سه نفر به امور مربوطه‌ی زندگانی خودشان رسیدگی و با مقتضیات دوره رفتار و زندگی كرده‌اند.‌ هر پنج پسر وفات [كرده‌اند]، باقی اولادشان لاابالی و آثار خانوادگی را به هم زدند.‌ 
.‌ .‌ .‌ آنچه كه نوشته شد، برای بنده در موقع حیات پسرهای آن مرحوم صحبت كرده بودند همان است كه عرض شده.‌ .‌ .‌ .‌  ده اندرود علیا (= یوخاری آندرای) در یك فرسخی« قارابولاق» است.‌ .‌ .‌ .‌ .‌ اندرود علیا جزیی است و قریب سی خانوار است.‌ .‌ .‌ »
این بود قسمت‌هایی از نامه‌ی آقای بهمنی كه لطف كرده در پاسخ نگارنده نوشته و ارسال داشتند. امیدوارم اگر اطلاعاتی اضافه بر این هم دارند دریغ نفرمایند و اینك می‌پردازیم به استنتاجات.‌[2] 3-  ملاعلی زنجانی، استاد خلخالی
چنان كه گذشت، نخست بار از شیخ علی مدرس - صاحب ریحانـﺔ الادب- شنیدیم كه ملا علی زنجانی - صاحب معدن‌الاسرار- استاد وی بود. بر طبق مسموعات آقای بهمنی مذكور هم، محمد باقر خلخالی در سن 14 سالگی به زنجان رفته و از آن‌ جا به قزوین آمده در خدمت آخوند ملاعلی قارپوزآبادی تحصیل کرده است.
این آخوند، همان ملاعلی ‌بن ‌ملا گل محمد بن‌ علی محمد قارپوزآبادی زنجانی قزوینی ا‌ست كه به سال 1209 ق.‌ در قزوین بزاد و در همان‌جا به تحصیلات مقدماتی پرداخت و سپس به اصفهان رفت و پس از 15 سال اقامت و تحصیل در آن‌جا با اخذ اجازه‌ی ‌اجتهاد‌‌ به قزوین بازگشت و بر طبق نوشته‌ی دوست دانشورم -كریم نیرومند  ساكن زنجان و مؤلف كتاب عظیم تاریخ مفصل علما، شعرا، عرفا،  و رجال زنجان و ولایت خمسه كه چهار سال پیش به‌ حضورش رسیدم و كتابش بر من بنمود- :«حجـﺔ الاسلام ملاعلی قارپوز آبادی در سنه‌ی 1249 هـ .‌ ق.‌ به تألیف كتاب معدن‌الاسرار شروع كرده در سنه‌ی 1253هـ. ق در پنج مجلد تألیف و تدوین نمود.‌ عمری در زنجان به تدریس و افاده و ارشاد مشغول گشت.‌ وقتی كه جنگ محمدعلی باب با قشون دولتی درگرفت، به كربلا رفت و تا سنه‌ی 1267هـ.ق به تدریس و تألیف صرف وقت نمود و درسنه‌ی 1284هـ. ق مدرسه و مسجد بزرگی مشتمل بر چهل ستون بنا نهاد و روز شنبه 8 محرم سنه1290هـ.ق بمرد و در بقعه‌ی خود واقع در مقبره‌ی سید ابراهیم در زنجان مدفون گشت.‌ دارای تألیفات متعدد در شرح و تفسیر و اخلاق و قواعد دستوری در زبان عربی و معاملات اجتماعی و علوم و فنون مختلفه بوده است كه مجموع آن‌ها بالغ بر 40 جلد می‌گردد.‌»[3] ‌
از اهم آثارش صیغ‌العفود است كه چندین بار چاپ شده و معدن‌الاسرار مذكور در مواعظ و مراثی كه به روایت ریحانـﺔ الادب  (جلد دوم صفحه‌ی 132)  یك جلد آن در حیات خود مؤلف مفقود شده است و آن را از شیخ محمد صادق بن ملا علی قارپوز آبادی صاحب ترجمه نیز دانند.[4]
آن‌چه كه برای ما محقق و لازم است، این است كه ملاعلی زنجانی، در علومی كه در عصرش با ارزش به حساب می‌آمد، استاد بود و از یكه‌تازان میدان دانش زمانش به‌شمار می‌رفت و محمد باقر خلخالی در نزد چنین كسی تلمذ جسته است.‌
آن‌چه كه مسلم است اینكه خلخالی سال‌های زیادی از عمرش را در شاگردی او گذرانده است، چرا كه تأثیر عمیق ملاعلی در زندگانی و آثار وی مشهود است.‌ اگر قبول كنیم كه وی در 14 سالگی به خدمت او رسیده باشد، بی‌شبهه امكان خواهد بود بپذیریم كه تا بیست و پنج سالگی و بیشتر در نزدش بوده است و تا درجه‌ی اجتهاد رسیده است و مانند وی به شغل قضاوت پرداخته و بر مسند روحانیت تكیه زده است.‌
علاوه بر آن، تأثیر عمیق افكار ملاعلی در سرتاسر كتاب ثعلبیه ملموس است.‌ چنان‌كه به نظر بیاید، محمد باقر خلخالی در این مثنوی هزار و پانصد بیتی به جهان و آنچه كه در آن است با چشم یك متدین و متقی نگاه می‌كند.‌ مردم را در كارهای الهی و قضا و قدر به تسلیم محض دعوت می‌كند، زنان را از قبایح باز می‌دارد و برخورداری محض از لذات این جهانی را نكوهش می‌كند، دنیا را به یك زن هرزه و بدكاره مانند كرده كه به عشق‌های والای آسمانی دل می‌بندد، تمام شب را به نماز و ذكر خدا دعوت می‌نماید.» حدیث«مَن خَرَجَ عَن زیهِ فَدمهُ هَدَر» را تفسیر می‌نماید و به نعمت‌های دارعقبا وعده می‌دهد و  مانند آن‌كه مدلل می‌دارد محمد باقر خلخالی از بهترین نمایندگان و روشن‌ترین چهره‌های دنیای روحانیت در زمان خود است.‌
تأثیری كه افكار ملاعلی زنجانی بر روی كتاب ثعلبیه گذاشته است، به همین‌جا محدود نمی‌شود.‌ ما در مثنوی مورد بحث به طور مرتب به نام ملا گل میرزا برمی‌خوریم كه خلخالی بیشتر داستان‌هایش را از زبان او نقل می‌كند.‌
ظن قوی می‌رود كه وی همان ملاعلی بن‌گل محمد بن علی محمد قاپوز آبادی جای گفتگو و یا پدر او باشد و یا این‌كه زنجانی داستان‌هایی از زبان پدرش به خلخالی نقل كرده باشد كه خلخالی برگزیده‌ای از آن‌ها را در كتاب ثعلبیه آورده است.‌
در هر صورت این برای من مسلم است كه نام ملا گل میرزا كه در كتاب ثعلبیه آمده با استاد خلخالی ارتباط كاملی دارد.‌ اما این‌كه آیا خلخالی محضر پدر ملاعلی زنجانی را هم درك کرده یا نه، و او كه و چكاره بوده است، خود محتاج پژوهش‌های علی‌حده‌ای است.‌ 4-  زاد و بوم خلخالی
در تذكره‌ها و كتبی كه ذكری از ثعلبیه رفته، نام مؤلف آن را اغلب به صورت محمد قارابولاغی خلخالی آورده‌اند و در موارد نادر  قارابولاق را حذف كرده‌اند.‌ و بیشتر عقیده بر این است كه وی در این دیه تولد یافته است.‌
از یك نفر از مردم خلخال شنیدم كه، در افواه مردم مشهور است كه وی در دیه یوخاری آنداری (دردفاتر دولتی: اندرود علیا). متولد شده است.‌ دیدیم كه آقای بهمنی هم‌، زادگاه او را شیخ درآباد یاد كرده‌اند.‌
آنچه كه محقق است، این‌كه وی پس از اتمام تحصیلاتش در زنجان و قزوین به خلخال برگشته و در همان‌جا سكونت كرده است.‌ خود در انجام كتاب ثعلبیه چنین گوید:
«خبر آلسا بیری آدیمی بیلفرض،
اؤزوم اؤز آدیمی قوی ائیله‌ییم عرض،
فنونِ معرفتدن خالیام من،
محمد باقرِ خلخالی‌ام من.»‌
 
یعنی: اگر از اسم و رسم من كسی خبر بگیرد، عرض كنم كه نامم محمد باقر و خودم خلخالی هستم.‌
خلخال یا بدان‌گونه كه اخیراً گفتند و نوشتند: هروآباد در مغرب كوه‌های طالش و میان شهرستان‌های‌ اردبیل، زنجان، سراب و میانه قرار گرفته است. زمستان‌های معتدل دارد و دارای راه‌های صعب‌العبوری ا‌ست كه قسمت اعظمی از سال را بسته است و مردم حتی با اسب و قاطر هم قادر به راه‌پیمایی نیستند. زبان مردم تركی آذری‌ است.‌
وجود رودخانه‌ها و جویبار‌های فراوان، سبب سرسبزی این منطقه شده كه از مهم‌ترین آن‌ها رودخانه‌ی معروف قزل اوزن است كه در بخش خاوری شهرستان میانه، رو به جریان است و پس از مشروب ساختن مناطق خلخال، به‌سوی شهرستان زنجان و رشت سرازیر می‌شود، به دریای خزر می‌ریزد.‌ آب این رودخانه در فصل بهار رو به تزاید می‌گذارد. به‌طوری كه مردم به علت فقدان وسایل، قادر به‌عبور از آن نمی‌شوند.‌ از رودخانه‌های دیگر، شاهرود و كیوی هستند كه پس از مشروب ساختن آبادی‌ها به قزل‌اوزن می‌پیوندند.‌
منطقه‌ی خلخال به‌استثنای راه متوسط میانه- هرو آباد، فاقد راه شوسه است. اهالی بیشتر به ‌امور گله‌داری می‌پردازند.‌ شال خلخال كه از پشم گوسفندان همین ناحیه بافته می‌شود، معروف است.[5]‌ 5-  تولد و مرگ
ما پیش از این در جایی گفته‌ایم كه محمد باقر خلخالی، در حدود سال 1250 ق.‌ زاده است.‌ و این دلیل را آورده‌ایم كه اگر سال مرگش را به‌روایت ریحانـﺔ الادب 1316هـ. - سه سال پس از مرگ ناصرالدین شاه قاجار- قبول كنیم كه در آن سال از مرگ استادش ملاعلی زنجانی بیست و شش  (26)  سال تمام می‌گذشته است.‌ ملاعلی در آن سال یعنی 1290هـ . - سال مرگش- نزدیك  بیست و اندی ساله بود كه در زنجان اقامت داشت یعنی دو سال پس از 1265هـ. - سال مسافرتش به كربلا در واقعه‌ی بابیه-  كه به وطن خود برگشته تا سال فوتش مقیم بوده است و به تدریس و تدرس می‌پرداخته است. و حتی به‌سال 1284 مدرسه و مسجد بزرگی جهت این‌كار در آن‌ جا بنا نهاده بوده است. با فرض این‌كه محمد باقر خلخالی در میان این سال‌ها یعنی پس از 1265هـ . - و نه قبل از آن-  به زنجان آمده و تلمذ جسته باشد و سنی در حدود 25 سال داشته باشد، تاریخ ولادتش 1250 ق. خواهد بود.‌
در نامه‌ی آقای بهمنی مذكور هم این سال - هر چند بدون مأخذ-  تصریح و تأكید شده است.‌ بنابر مسموعات ایشان، محمد باقر خلخالی در سال 1250هـ. متولد شده در14 سالگی برای تحصیل به زنجان رفته و در 1311هـ. - دو سال قبل از مرگ ناصرالدین شاه-  در سن 61 سالگی چشم بر جهان فرو بسته است!
درباره‌ی تاریخ ولادتش حرفی نیست. اما تاریخ مرگش را نمی‌توانیم سال 1311هـ . قبول كنیم. به‌دلیل این‌كه این سال، تازه تاریخ اتمام کتاب ثعلبیه است و در صورتی‌كه این كتاب در زمان خود او یعنی پس از سال 1311هـ . به چاپ رسیده است.‌
تاریخ اتمام كتاب از ماده‌ی تاریخی كه خود در انجام آن آورده - و بزودی اشاره كنیم- آشكار می‌شود.‌
با این مقدمات احتمال قوی می‌رود كه درباره‌ی سال مرگ محمد باقر خلخالی، روایت شیخ علی مدرس صاحب تذكره‌ی ریحانـﺔ الادب یعنی سال 1316هـ . صحیح ‌باشد.‌
آنچه مسلم است این است كه خلخالی نه این‌كه دوران پنجاه ساله‌ی سلطنت ناصرالدین شاه بلكه مرگ او را هم درك كرده است.‌ 6-  خانواده‌ی خلخالی
از فحوای مداركی كه در بالا آوردیم، معلوم می‌شود كه پدر و اجداد محمد باقر خلخالی، از سرشناسان و وابستگان به روحانیت شیعه بودند و در متن فئودالیته‌ی حكومت استبدادی آن روزگار زندگی می‌كردند.‌ بالاتر شجره‌ی وی را چنین دیدیم: محمد باقر ابن ملاحیدر ابن ملا حیدر بن حاج حسینقلی ابن حاج علمقلی.‌
 
خانواده‌ی محمد باقر خلخالی پشت اندر پشت آخوند بوده‌اند و خود مضافاً شغل قضاوت یعنی نوعی حكومت شرعی آن عصر را هم دارا بود.‌
خلخالی ارثاً و ابتیاعاً مالك سه آبادی بود و آن چنان نفوذ و شهرت و حرمت داشت كه حكام ناصرالدین شاه به او احترام می‌گذاشتند و اغلب علمای دین  و مالكین برای مصاحبت و مجالست او به قارابولاق می‌آمدند.‌
در محل خود اگر حكمی و سندی به امضای‌ او نمی‌رسید، از اعتبار ساقط بود و اگر می‌خواست سند مالكیت دیهی را دستینه می‌زد و به آن اعتبار می‌داد.
محمد باقر خلخالی روزگار و گذرانی خوش داشت. حتی قلم و كاغذ به‌دست می‌گرفت و به سرودن اشعار فارسی و تركی می‌پرداخت. ماده‌ی تاریخ می‌سرود، چهار جنس متباین را در یك شعر جمع می‌كرد و قصاید و اشعاری مشحون از صنایع لفظی پی می‌افكند و یا به مدح ائتمه و اولیا می‌پرداخت و كارش هم ارشاد بود.‌
فعلاً ما شاگردان او را نمی‌شناسیم مگر پسرانش.‌ پسر ارشدش میرزا علی؛ نام داشت. هم در نزد پدرش و هم در زنجان- نزدیك‌ترین مركز علمی عصر- تحصیل كرده بود.‌ ظاهراً او وارث شغل و اعتبار پدرش بود.‌ در محل نفوذ كامل داشت به امور شرعی رسیدگی می‌كرد و اسناد شرعی بدو موكول بود و حتی مثل پدرش طبع شعر داشت و عشقی تخلص می‌كرد و قریب دو هزار بیت ساخته بود.*
پسر دیگرش هم واعظ و اهل منبر بود اما سه پسر دیگرش- به قول آقای بهمنی قارابولاغی- با مقتضیات دوره رفتار و زندگانی كردند.‌ 7-  آثار خلخالی
از فحوای كلام ریحانـﺔ الادب و دیگر مداركی كه فوقاً آوردیم، معلوم می‌شود كه محمد باقر خلخالی از علما و فضلای معروف و شناخته‌ی زمان خود بوده، در اطراف و اكناف و ولایات شهرت داشته‌ است.‌ و هم‌چنان كه فاضلان و عارفان خراسان مانند حسین ابن عالم ابوالحسن امیر حسینی هروی مجموعه‌ی سؤالاتی به پیشگاه شیخ محمود شبستری می‌فرستاد و استدعای حل مشكلات علمی و عرفانی می‌كرد، مقلد وی، خلخالی مورد بحث نیز تا بدان پایه از فضل و دانش رسیده بود كه سخنوران  و علما و عارفان ولایات خمسه، گرمرود و خلخال از دانش وی بهره جویند و عزیزش دارند.‌
مدرس ‌گوید:
«طبع شعری روان هم داشته و به هر دو زبان فارسی و تركی اشعار نغز و طرفه می‌گفته.‌»
جملات زیر را هم از نامه‌ی یاد شده آوردیم:« از آثار ایشان غیر از كتاب ثعلبیه از قصاید و مدح و منقبت و اشعار فارسی و تركی و پاره‌ای از غزلیات گفته و نوشته بود كه به مطبعه برساند چاپ شود.‌ .‌ .‌  وفات كرد و آنچه كه بود در نزد اولادش بود.‌ »
قباد طوفانی خلخالی هم كه كتاب ثعلبیه را به فارسی برگردانده و آن را به سال 1339هـ.ش. بیرون داده است، به این نكته اشاره می‌كند كه وی چندین داستان تركی نوشته است.‌
لاكن ما جز از ثعلبیه و دو بیت فارسی كه از ریحانـﺔ الادب نقل كردیم، و چند غزل تركی چیزی از او به دست نیاورده‌ایم.‌ و این بسته‌ به پژوهش‌های آینده است و به كشف بسیاری از آثار وی امید می‌بندیم.‌
این بود شرح مختصر احوال محمد باقر خلخالی و آنچه كه پس از این خواهیم آورد، بررسی كتاب ثعلبیه خواهد بود.‌ 8-  مثنوی ثعلبیه
چنان‌كه گفتیم، یگانه اثری كه فعلاً از محمد باقر خلخالی (تولد در حدود 1240 مرگ 1316 ق.‌ ) - كه مطابق اواخر نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم میلادی و حدود فاصله‌‌ی سال‌های 1212هـ . الی 1278 هـ .‌  می‌باید زندگی كرده باشد- در دست است، مثنوی اخلاقی و انتقادی صوفیانه‌ای‌ است به بحر هزج مسدس مقصور در پیرامون هزار و پانصد بیت به تركی آذربایجانی كه از چندین لحاظ شایسته‌ی بررسی و تدقیق است.‌
علاوه بر آن‌كه زبان ثعلبیه فصیح، روان و خالی از تكلف و تصنعات بی‌جا و صنایع و آرایش‌های لفظی مخل معنی و تا حد وسیعی نزدیك به زبان توده‌های مردم و بلكه ناشی از فرهنگ توده و فولكلور آذری‌ است، بلكه سراینده‌ی آن بهترین نماینده‌ی جامعه‌ی خود است که با ما صحبت می‌كند.‌
صرف‌نظر از این‌كه كتاب ثعلبیه از دید ادبی و جنبه‌ی شریعت یك اثر ارزنده و در حد خود یك شاهكار است، توان گفت كه منبع سرشاری در مطالعه‌ی تاریخی اجتماعی و اخلاقی عصر سراینده و یك مجموعه‌ی گران‌بها‌ی فولكلوریك نیز است.‌
در ثعلبیه به كلمات و تركیبات مصطلح عامیانه و ضرب‌المثل‌ها و كنایات فراوانی برمی‌خوریم.‌ چرا كه زبان خلخالی زبان مردم است و مطابق فهم عوام پرداخته شده است.‌
از این لحاظ شاید بتوان بیش از همه ملا پناه واقف غزل‌سرا و قوشما پرداز یك نسل پیش از وی را به او نزدیك دانست در حالی‌كه سراسر فضای ثعلبیه از اشعه‌های خورشید شاعرانی چون نظامی، فضولی، ختایی و جز این‌ها لرزان است.‌ 9-  نام كتاب
خود محمد باقرخلخالی به‌نام و عنوان منظومه‌اش كه سرگذشت روباهی‌ است، تصریح دارد صرف‌نظر از آن‌كه در جایی گوید:
« بیرینین سؤزلری مات ائتمیش عاغلی،
بیری یازمش منیم تك «تولكو ناغلی»[6]
 
یعنی: یكی حرف‌هایی می‌گوید سخت خردمندانه، یكی هم مثل من«تولكوناغلی» (= افسانه‌ی روباه) می‌نویسد!
اما این مثنوی همه‌جا معروف به «ثعلبیه» است و خود نیز در «خاتمه» آن را چنین نامیده است و تمام چاپ‌ها هم با این عنوان بیرون داده شده است.
واژه‌ی ثعلب در زبان تازی به معنای روباه آمده است و ظاهراً  نر و ماده هر دو بدین نام خوانده می‌شوند و یا ماده را ثعلبه و نر را ثعلبان (به ضم اول و سوم) گویند و جمعش ثعلب است.‌ اصطلاح ثعلبیه به شیوه‌ی زبان عربی اگر هم نادرست و نارسا باشد و مثلاً می‌بایستی ثعلبی (با تشدید یاء) یعنی منسوب به ثعلب یا قضـﺔ ‌الثعلبیـه و یا منظومـﺔ ‌الثعلبیـه و یا كتاب‌الثعلب و جز آن گفته می‌شد، با این، ما را نیازی به وارد شدن در این بحث نیست، چرا كه خود متن كتاب پابند لفظ و ظواهر امر نبوده، و به‌گزارش خواست و دریافت خود از اندیشه و جمعیت می‌پردازد.‌
ناگفته ‌نگذاریم كه اغلب چاپ‌های كتاب مورد بحث با خاتمه‌ای در 9 بیت و بیشتر چنین پایان می‌یابد:
« بحمدالله كیتابِ «ثعلبیه»
تامام اولدو، عجب شیرین قضیه!  
عوام الناسه یازدیم بو كیتابی ،
موجه اونلارا قلیدیم خیطابی.‌
دئییب چوخ مضحكه، ائتدیم ضرافت،
اونون ضیمنینده هم یازدیم نصیحت.‌
نه چون‌كی خالقا حاق آجی گلیبدیر،
ضرافت سؤزلری شیرین اولوبدور.‌
قاریشدیردیم ایكی سین، گلدی حاله،
یئتیشدی منتهای اعتداله.‌ .‌ .‌»  (ص87)
  10-  تاریخ اتمام كتاب
محمد باقر خلخالی در انجام كتاب در شناسایی خود و تاریخ فراغ از سرودن آن ایجازاً چنین گوید:
« خبر آلسا بیری آدیمی بیلفرض،
اؤزوم، اؤز آدیمی قوی ائیله‌ییم عرض:
فنونِ معرفتدن خالیام من،
محمد باقر خلخالیام من
بو فردین آخیرین نظمیم صوابی،
بیان ائیلیبدی تاریخِ كیتابی.» (ص 88)
 
یعنی: شاید كسی از اسم و رسم من خبر گیرد، عرض كنم كه منِ ناآگاه از فنون معرفت، محمد باقر خلخالی هستم.‌ و پسین مصراع این نظم صوابم، بیان كرده است تاریخ كتابم را.
پس ماده‌ی تاریخی در این بیت وجود دارد و آن بیت دوم است با این طرز نوشتن:
«فنون معرفتدن خالیام من،
محمد باقر خلخالیام من.»
 
كه از آن، عدد 1311 بیرون می‌آید.‌
دور نیست كه تكیه‌ی شادروان تربیت هم بر این بیت بوده باشد كه در دانشمندان آذربایجان سال فراغ از كتاب را تعیین می‌كند.‌ گذشته از آن، خود خلخالی در پایان كتاب چند بیتی در مدح ناصرالدین شاه قاجار می‌آورد و مترجم فارسی ثعلبیه نیز اشاره می‌كند كه كتاب در زمان شاه مذكور پایان یافته است.‌ می‌دانیم كه ناصرالدین شاه‌ به سال 1313 ق.‌  به‌ دست میرزا رضای كرمانی كشته شد.‌ بدین‌گونه گوییم كتاب جای گفتگو دو سال پیش از قتل وی پایان یافته است.‌ 11-  تأثر از مولوی
سبك و طرز قصه‌سرایی ما در گذشته چنین بود كه داستان‌سرا در پی هر داستان اصلی، چندین حکایت فرعی ‌می‌آورده تا جایی که گاه حکایت اصلی در میان انبوه داستان‌های فرعی گم می‌گردد.‌
از نمونه‌های بارز این روش در ادبیات فارسی علاوه بر كلیله و دمنه،  هزار و یك شب و امثال آن، مثنوی مولوی است كه در آن مطالب و مضامین یك قصه و حتی گاهی الفاظ و كلمات آن، منبع و منشأ تحقیقات حكمی و بیان مطالب عرفانی دور و دراز می‌گردد كه چه بسا از آیات، احادیث، اخبار، كلمات قصار، ضرب‌المثل‌ها و كنایات و جز آن هم كمك می‌گیرد. به‌تدریج همان حكایت اصلی كه گویی آبستن است جابه‌جا حكایت‌ها و تمثیل‌های فرعی دیگری می‌زاید. و چه بسا این داستان‌های فرعی خود دارای شاخه‌های تحقیقی و عرفانی می‌گردد. بسان درخت پر شاخه‌ای كه تنه‌ی آن زیر انبوه شاخ و برگ‌ها پنهان است.‌
سبك و شیوه‌ی محمد باقر خلخالی هم ‌‌در سرودن مثنوی ثعلبیه چنین است.‌ وی داستان متن را كه «داستان آبستن» بدان نام می‌دهیم، بهانه قرار می‌دهد و به باز نمودن افكار و اندیشه‌های خود می‌پردازد.‌ هر كلمه و اصطلاحی ممكن است او را به بحث مفصل و به بازگو كردن داستان‌های متعددی وا دارد و سرآخر مجبور كند كه از خواننده به‌سبب طول كلام عذر بخواهد.‌
درمثل، هم‌چنان‌كه مولوی مرتب سخن خود را می‌برد و به اصطلاح به حاشیه می‌رود، وی نیز داستان و مطلبی به یادش می‌آید و بجا یا نابجا به‌گزارش آن می‌آغازد.‌ و به این بحث تازه بیشتر چنین وارد می‌شود:
« مناسبدور یازدیم بو یئرده بیر عقل،
كی تا عبرت گؤتورسون صاحبـی نقل».[7]
 
و یا:
« مناسبدور بویئرده بیر حکایت،
كی ائیلوب مولاگول میرزا روایت.»[8] (ص7)
 
و یا چنین:
« یئتیشدی خاطریمه بیر حكایت،
خوشوم گلدی سنه‌ائیلیم روایت.» (ص27)
 
و هم‌چنان‌كه مولوی سخن را كش می‌داد و خواننده را آزرده می‌ساخت و چون می‌دانست كه از موضوع خارج شده است، هم‌چنین پوزش می‌خواست و به اصل مطلب می‌پرداخت:
« شد ز حد این، بازگرد ای یار گُرد،
 روستایی خواجه را بین خانه برد.»
 
و یا:
« گفته‌ایم این را ولی بار دگر،
شد مكرر بهر تأكید نظر.»
و یا:                                  
« بار‌ها گفتیم این را ای حسن!
می‌نگردم از بیانش سیر من.»
 
و یا:
« بس مثال و شرح خواهد این كلام،
لیك ترسم تا كه لغزد فهم عام.»
 
و یا مانند ‌این:
« این سخن پایان ندارد ای اخی .‌ .‌ .‌»  و غیره.
 
وی نیز تا آن‌ جا كه ‌می‌تواند، داستان و مطلب و تمثیل می‌آورد و چون خسته شد، به سر سخن باز می‌گردد و بیشتر با كلمه‌ی«خلاصه .‌ .‌ .‌ » سخن می‌آغازد:
« خلاصه، چونكو روباهی بد انجام،
اؤزون چكدی كناره،  دوتدو آرام.‌ .‌ .‌» (ص36)
 
و یا:
« خلاصه، چون ائشیتدی اول ستمگر،
خروسون سؤزلرین، اولدو مكدر.‌ .‌ .‌» (ص 43)
 
و یا:
« خلاصه، نقل ائدیب بئیله أرنلر،
روایت گولشنیندن گول درنلر .‌ .‌ .‌ » (ص 70)
 
و یا:
«غرض، چونكو خروس زار و محزون،
تامام ‌ائتدی جاوابین اول جیگر خون.‌» (ص50)
 
و وقتی كه در می‌یابد اطناب كلامش موجب ملال شده است، چنین گریز می‌زند:
« اوزاندی سؤزكی قیلدی خلقی خسته،  
قلم دورما، یئیین‌گئت مطلب اوسته.‌» (ص31)
 
 و چنان‌كه مولوی وقتی به این بیت می‌رسد كه:
« ور بگفتی مه برآمد بنگرید،
ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید.»
 
بلافاصله هشت بیت متوالی كه هر دو مصراع آن با «وربگفتی .‌ .‌ .‌ »آغاز می‌شود، می‌آورد. و یا پس از بیت:
« بر یكی قند است و بر دیگر چو زهر،
بر یكی لطف است و بر دیگری چو قهر.»
 
بیست‌و شش بار«بر یكی.‌ .‌ .‌ بردیگر.‌ .‌ .‌ » را تكرار می‌كند و یك مطلب را چندین بار به مضامین مختلف می‌آورد، وی نیز هرجا كه دلش خواست چنین تفننی می‌كند.‌
مثلاً پس از بیت:
« بیریسینه میسر ناز ونعمت،
بیریسی آج،  چكر‌ یوز مین مذلت.»
 
هیجده بیت دیگر با تكرار همین مضمون و با مقید بودن به آن‌كه لنگه‌های ابیات با «بیریسینه.‌ .‌ .‌ » و «بیریسی.‌ .‌ .‌ » بیاغازد، آورده است.‌
گزارش‌ها، با عنوان‌‌های: در بیان ادب  (ص45) و توكل  (ص70) و اندرز به ‌سالكان  (ص73) و تأمل  (ص79) و شرح «اذا جاء القضا»  (ص38) و جز آن آمده است .‌ 12-  داستان آبستن
اما حكایت متن یا داستان آبستن، افسانه‌ی روباهی‌ است پر فسون و نیرنگ‌باز از دیار اصفهان كه بی‌چیزی و گرسنگی جهان را بر وی تنگ می‌سازد، «چرخ ملاعب» مرادش را نمی‌دهد و «قوت مناسب» به‌دستش نمی‌افتد.‌ با بچه‌هایش شب را با شكم خالی روز می‌كند و روز را نزار در گوشه‌ای می‌افتد «آماج خدنگ ابتلا» می‌شود و چنان رنجور و علیل می‌گردد و درد زن و بچه می‌كشد كه طاقتش طاق می‌شود و كاسه‌ی صبرش لبریز.‌
« بئله ناغل ائیله‌ییب میرزا فلانی،
كلامی دوغرودور یوخدور‌یالانی:
كی بیر تولكو دیار اصفاهاندا،
كی یعنی غیرت ملك جاهاندا!
ألینه دوشمه‌ییب قوت مناسب،
مواردین وئرمه‌ییب چرخ ملاعب .‌ .‌ .‌  الخ.»
 
روباه كه تاب و  توان تحمل چنین حیات مشقت‌باری را ندارد، برای تأمین زندگی پریشان خود، خانواده و سرزمین مادری خود را ترك می‌گوید و آواره‌ی ولایات غریب می‌گردد.‌ سرتاسر زندگی مشقت‌بارش سرشار از حركت و جنبش است.‌
«درد مجاعت» بر جان خسته‌اش مستولی می‌شود. گاه«به كمیت فكر تازیانه می‌نوازد» و زمانی دل با تصوّر تصویر خروس و مرغ خوش می‌كند و دست آخر كه درمانی به‌ درد‌هایش نمی‌یابد تصمیم به جلای وطن می‌گیرد.‌ وطنش را ترك می‌گوید.‌ وطنی را كه یك جنگل است.‌ جنگلی از انسان‌ها، انسان‌هایی كه در زندگی یاد می‌گیرند و در زندگی تعلیم می‌دهند و در این جنگل روباه ما كه دندان‌های تیز ندارد و می‌باید هم زندگی كند، با اهل عیال و فرزندان و پدر و مادر خود خداحافظی می‌كند.‌
در این‌جا محمد باقر خلخالی «لَیسَ لِلاِنْسانِ‌ اِلاْ ما ‌سَعی»را تفسیر می‌كند و چند بیت هم مضمون، در تهییج مردم به«تلاش» و مذمت تنبلی، جبری‌گری و تسلیم می‌آورد و این جهان را «عالم اسباب» می‌شمارد كه در آن هركس دست خالی باشد، گرسنه خواهد ماند.‌ زیرا در جامعه‌ی وی هركس برای خود كار می‌كند.‌ خلاصه این‌كه به گفته‌ی وی«امر دنیا و آخرت بسته به تلاش است لاغیر.‌ »
به هرانجام، روباه بیچاره اشك‌ریزان وداع می‌گوید، و این اشك چیز بی‌مقداری ا‌ست كه سر‌تاسر كوچه‌های داستان را خیس كرده است. داستان انسان‌هایی كه در متن سوك و عزا می‌زیستند.‌ و علاوه بر آن، سجایای مردم عصر نویسنده در حكایت  متن و حكایات فرعی خود به نیكویی تصویر شده است. از قبیل محبت‌های بی‌ریای خانوادگی كه هنگام بدورد روباه با اهل خانواده‌اش آن را لمس می‌كنیم.
در این میان «محبت مادری و فرزندی»جای شكوهمندی را می‌گیرد.‌ محمد باقر خلخالی فصلی در تفسیر«الجنّة تَحتَ اقدامِ الأُمَّهات» باز می‌كند.‌ روباه در این‌جا دیگر به مادرش نمی‌گوید: « منه لطف ائیله‌ییب داشیمی‌آتما!»، بلكه به پایش می‌افتد و با اشك خونین بوسه می‌زند و رنج محبت‌هایی را كه در راه او كشیده است به‌یاد می‌آورد و خدمات و فداكاری‌های بی‌ریایی را كه بی‌هیچ قصد و نظری انجام داده است، یك‌یك می‌شمارد و از این موجود مقدس كه همه چیزش را مدیون او می‌داند، با نهایت فروتنی طلب بخشش می‌كند. چه صحنه‌ی شكوهمند و رقت‌باری!
در این موقع مادر، كه حال را درمی‌یابد و جدایی فرزند را احساس می‌كند، اشك جاری می‌سازد و لعنت به‌« كینه‌ی چرخ» می‌فرستد، سر ‌و روی فرزندش را بوسه می‌زند و دست به دعا برمی‌داردكه: « فرزندم را ملالی مباد!»و آن‌گاه به اندرزش می‌پردازد كه:«عزیزم اگر غربت جنت هم باشد،  باز برای مردن وطن خوب است، هر گاه در مكان غربت چیزی دستگیرت شد، عائله‌ی گرسنه‌ی خود را به یادآور و اگر به خوش روزگاری رسیدی لنگ مكن و وطنت را به خاطر انداز و زود برگرد.»
و باز جای پای مولوی، مشهود می‌شود آن‌جا كه محمد باقر خلخالی از این سخنان مادر روباه به‌یاد فغانِ نی مولوی كه از نیستانش بریده‌اند می‌افتد و فصلی می‌آورد «در بیان این كه انسان در این عالم سفلی غریب است و وطن اصلی او عالم علوی ا‌ست و به جهت تكمیل وجود نزول كرده است. اشاره به حدیث « مَن فاتَ غَریباً فقد ات شهیداً» و حدیث «حُبُّ ‌الوطنَ مِن‌الأیمان» می‌كند.
آن‌چه نباید فراموش كرد این است كه محمد باقر خلخالی یك قاضی‌ و شاگرد ملاعلی زنجانی است.‌ چنان‌كه به‌زودی اشاره كنیم، تأثیر عمیق افكار ملاعلی درسر‌تا‌سر كتاب ثعلبیه ملموس است.‌
نقاط مترقی در ثعلبیه كم نیست.‌ و با آشنایی با سجایای مردم هم‌عصر سراینده بدان‌ها برمی‌خوریم.‌
خلخالی جزو روحانیانی بود كه كار محاكم و دادرسی‌ها به آنان واگذار شده بود.‌  این روحانی به‌خلاف شیوه‌ی معمول آن زمان،‌ می‌بینیم كه سوره‌های قرآن را به سلیقه‌ی خود تأویل و تفسیر نمی‌كند و بلكه به مردم «توجه» می‌كند.‌
داستان آبستن طرحی دلسوزانه از عقب‌ماندگی اجتماعی و اقتصادی ایران، استثمار بی‌رحمانه‌ی توده‌های زحمتكش و سطح نازل تولیدات كشاورزی، باغداری و فنی در ایران دوره‌ی ناصرالدین شاه است.‌ در همه‌جا نشانه‌ای از حرص و آز جابران، و ضعف و فقر قربانیان آن‌ها؛ و ویرانی و كسادی شهر‌ها به چشم می‌خورد.
گفتیم مثنوی ثعلبیه یگانه اثر موجود محمد باقر خلخالی كه نقطه‌ی درخشانی در ادبیات كلاسیك تركی آذری ا‌ست، تحت تأثیر مثنوی مولوی دارای یك داستان متن و اصلی و چندین حكایت فرعی و شاخه‌های متعدد دیگری‌ است كه سراینده به‌وسیله‌ی آن‌ها، افكار و اندیشه‌های خود را تشریح و تبیین می‌كند و دانسته و ندانسته به تصویر فراز و نشیب‌های حیات ملتش می‌پردازد.‌
در داستان آبستن، روباه وقتی ثمری از تلاشش نمی‌بیند، چاره‌ای جز روی به‌درگاه خدا آوردن و استغاثه و فریاد كردن نمی‌شناسد:
« الهی اَعطِنی یا  رَب حاجه،                                      
طعاماً من شوی لَحم الدَّجاجه.
وَ ما وَصل الغوانی فی الأرائك،                                  
 الذّعلی  مِن  لَحم الفرائك.
نولایدی ای قارا باختیم نولایدی،                             
بو چولده بیر سورو جوجه اولایدی.
منه رحم ائیله‌ای خلاق عالم،                                     
آتام ، آنام ، اوشاقلاریم جهنم !
نه آتا وار ، نه آنا ونه برادر،                                        
بو گون اولموش منه اوضاع محشر.»
 
خوشبختانه باب رحمت و شفقت خدا باز می‌شود و سعادت یار روباه و شاهد عنایت همدمش می‌گردد، نهایت صدای خروس می‌شنود.‌ و دنبال صدا می‌رود و به دهی می‌رسد و او را می‌بیند كه چون اهل این دنیا در غفلت است و بالای دیوار مجلسی چیده است:
« خروسا!بیر نولایدی گون باتایدی،
یییه‌ن بخت سیاهیم‌تك یاتایدی!
سنی من شیر غرّان تك توتایدیم!
توتایدیم، توتجاغین واخدا اوتایدیم!»
 
و چنین هم شد، ظلمت شب و هنگام اسرار نهانی رسید و روباه كه در پی فرصت بود، برجست و خروس را كه در غفلت سیر می‌كرد بگرفت.‌
خروس این موجود به اسارت افتاده، گاه اشك دیده روان می‌سازد و گاه به ناله ‌و زاری می‌آغازد و در بدی ظلم، و نیكویی ترحم به روباه موعظه می‌كند و زمانی هم دست به سوی خدا می‌برد و نجات می‌طلبد و یا به تملق‌گویی از روباه می‌پردازد و از او استمداد می‌كند، زیرا هنوز خیال می‌نماید كه می‌شود روباه ظالم و ستمگر را با پند و اندرز به‌راه آورد.‌ و پس از آن‌كه دستش از همه جا كوتاه می‌شود، «خودی» را به ظالم می‌فروشد.‌ و زمانی به خود می‌آید كه راه چاره بسته است، چون اتكاء به خودی هم دیگر موجود نیست.‌
اینجاست كه سیر حوادث، موجود اسیر را در معرض واقعیت قرار می‌دهد.‌ یعنی متوجه می‌شود كه رهایی در بازوان اربابان قوی شوكت نیست. و با تمام ضعف خود، در برابر ظالم نقشه‌ی رهایی طرح می‌كند، آن را پیش می‌برد و رها می‌شود.‌ آن‌گاه روباه باز دست نیاز به‌سوی رزاق چاره‌ساز دراز می‌كند و به بحر لطف خدا به تلاطم می‌آید:
« تلاطم قیلدی بحر لطف جبار،
غریبین ناله‌سینده بیر اثر ‌وار.»
 
و سروش غیبی ندایش درمی‌دهد كه خدایت ماكیان ناپاك را قسمت تو كرد:‌
«سنه رزاق او صیدی قسمت ائتدی،
او ناپاكی اسیر لقمت ائتدی.»
 
روباه شكر درگاه خدای چاره‌سازش را به جای می‌آورد و چون خود سیر می‌شود، به یاد عائله‌اش می‌افتد و باز به درگاه خدا می‌گرید، تا آن‌كه در خواب یك مرد نورانی به او راه نجات را می‌آموزد و روباه كه بیدار می‌شود به‌گفته‌ی او عمل می‌كند و به مرادش می‌رسد.‌
در پایان داستان آبستن، روباه با گرگ روبرو می‌شود.‌ گرگ پیری كه معمولاً خیلی مهربان و خوش‌برخورد است. و با وجود این، ‌بار جوانی‌هایش برگرده‌ی ذهنش سنگینی می‌كند.‌ بنابراین با تمام حركاتی كه به عنوان یك«جلالت مآب مهربان» در مقابل قهرمان منظومه انجام می‌دهد، نهایت به سرنوشتی كه مستحق بوده است، محكوم می‌گردد.‌ و روباه در پایان داستان پرتحرك خود، راه زادگاه خویش را در پیش می‌گیرد، در حالی‌كه خوراكی برای عائله‌اش فراهم آورده است.‌ و محمد باقر خلخالی سرگذشت او را كه داستان آبستن منظومه است با این بیت پایان می‌دهد:
«او دمده قویروغون تولكو گؤتوردو،
دایا‌نمیب اهل عیالینه یتیردی.‌» 13-  حكایات فرعی
گفته شد كه محمد باقر خلخالی سراینده‌ی كتاب ثعلبیه، مانند جلال‌الدین محمد بلخی و دیگر پیروان مكتب او، حكایاتی را بهانه قرار داده تنظیم می‌كند. در حالی‌كه هر حادثه‌ی كوچك این حكایت، ممكن است او را به بحث‌های طولانی وا دارد و به گزارش و بسط افكار خویش بپردازد.‌
این كار را یا به‌وسیله‌ی حكایات متعدد انجام می‌دهد، یعنی اندیشه‌های خود را بدان واسط تلقین می‌كند و یا این كه صراحتاً به تشریح و توجیه آن‌ها برمی‌خیزد.‌  اینك فهرست اجمالی این داستان‌ها را كه از حكایت اصلی زاییده‌اند و تمثیل‌ها و گزارش‌های صوفیانه‌ی كتاب را به ترتیبی كه آمده‌اند استخراج می‌كنیم:
1) در حكایت زن نریمان كه در سفر طولانی شوهرش از تنهایی به تنگ آمد و از سراپرده بیرون شد و به هرزگی آلوده گشت و نریمان پس از آگاهی از كار‌هایش طلاقش گفت.‌
2) در حكایت آن مرد فقیر و كم‌چیز كه دو زن داشت و به «حكمت عملیه» كار را سامان داد.‌
3) در حكایت آخوندی كه دو زن گزیدن را نكوهش می‌كرد و زنی او را آفرین خواند.‌
4) وارد شدن درویشی كه « مفهوم سرّ حق در رخسارش منطوق بود»و«كسوتش ‌الفَقرُ ‌فَخری». بر وی و مذمت او كه اطرافت را چون عورات یكسر قیودات فرا گرفته است.
5) در حكایت مردی كه نسنجیده سخن گفت و پشیمان شد.‌  (فقط در چهار بیت)
6) حكایات پسری كه از نزدیكی با ماهرویان محروم بود و «در بساط عشرت نشیمن نداشت»و ناچار اندیشه‌ی بد به‌خود راه داد و«خدا دعایش را خصم جانش ساخت.»
7) حكایت برخورد آخوندی كم‌چیز با دزد و گفتگوی ایشان.‌ 14-  گزارش‌ها و تحقیقات صوفیانه
خلخالی مطالبی را كه برای بسط و تشریح افكار و اندیشه‌های خود در میان داستان‌ها قرار می‌دهد، اغلب از مثنوی مولوی‌ و گلشن راز شبستری می‌گیرد و لفظ و شیوه‌ی بیان را نیز از آثار فولكلوریك تركی آذری اخذ می‌كند. به گونه‌ای كه در همه جا می‌توان جای پای آن را یافت.
این قسمت كه بخش بزرگی از كتاب را فرا می‌گیرد و نسبت به دیگر اعضاء داستان تا حد قابل توجهی فزونی می‌یابد، گاهی خلخالی را  به صورت یك شخص قشری می‌نماید.‌ برعكس چه بسا به مطالبی و گزارش‌هایی بر‌می‌خوریم كه می‌توانند ارزش خود را در عصر حاضر هم به عنوان زاییده‌های افكار مترقی دینی حفظ كنند.‌
به‌هرجهت، فهرست این مطالب- بدون استثنا- به ترتیبی كه در منظومه قرار گرفته‌اند چنین است:
1) مطلبی که «در باب انقلاب اوضاع روزگار و اختلاف اطوار چرخ‌دوار» در مقایسه‌ی طبقات مردم با یكدیگر آمده است. پیشتر، چند بیت از آن را ذیل«تأثیر از مولوی»آوردیم.‌ در این گزارش خلخالی رنجی عمیق می‌برد از این‌كه چرا در حیات انسانی و با دیدی وسیع‌تر در هیكل طبیعت، میان اعضا ابداً تناسبی وجود ندارد كه چرخ غدار، در اطوار خود تا این اندازه اختلاف پدید آورده است؟ « یكی تاج‌ خانی بر سر می‌نهد، دیگری حتی كلاه هم ندارد، یكی پیوسته در دست چنگ و چغانه دارد، دیگری چون نی به آه و فغان است، یكی را هر‌گونه نعمت میسر است، دیگری در بند صد اذیت.» و همین‌گونه تا می‌رسد به این‌كه:« یكی را دهن چون پسته است و چشم بادام و زلف معطر، دیگری گردنش كج، سرش طاس، چشمش كور و.‌ .‌ .‌»
2) بلافاصله پس از این مطلب، گزارشی می‌آورد «در بیان این‌كه شخص عاقل باید در كار‌های خدا تعرض ننماید و همه چیز را موافق نظام عالم بداند.‌» و علت این همه اختلاف را نپرسد.‌ بلكه می‌گوید:
« جهان چون خال ‌وخط ‌وچشم و ابروست،
كه هر چیزی به جای خویش نیكو‌ست.
فقرین فقری، منعم جاه و مالی،
صلاح ‌الكلّدور‌حال‌و مآلی.
دوشه دولت، فقیروپست ‌الینه،
قلینج گویا دوشوبدور مست ‌الینه!»
 
و«الحُكْمُ لِلّه»را بر همه‌ی كار‌ها جاری می‌سازد.‌
3) بی‌آن‌كه بر سر داستان اصلی برگردد، برای تكمیل بحث، عنوان دیگری می‌آورد«در بیان این‌كه باید در كار‌های الهی تسلیم محض شد.‌ اما در كار‌های مكلفین خلافی دیدی متوجه انكار است.‌ » و اندرز می‌دهد كه آدمیان باید «متصل مشغول تهلیل باشند تا وجودشان تكمیل شود، خمس و ذكات خود را به نیكی ادا كنند، «از بهتان و‌ هذیان» دست بردارند و«تعقیب نمازشان را تا ظهر» طول دهند.‌»
و در اینجا‌ست كه بلافاصله اذهان را متوجه می‌كند به فقره‌ی زن‌ها و از «فرمایش اهل شریعت» و «بی‌حجابی زنان» سخن می‌آغازد و برای نیكو گسترش دادن این افكار و القای عمیق آن‌ها به مردم به بسط و شرح حكایات می‌پردازد.‌
این مطالب و حكایات متصل زنجیروار، به‌خصوص برای فهم و درك تاریخ فكری، اجتماعی و اقتصادی عصر سراینده قابل ملاحظه است.‌
4) پس از یك حكایت، مطلبی دیگر می‌آورد«در تشبیه دنیا به‌زن هرزه» و دلیل و برهان می‌آورد كه: «دنیا دلبستگی را نشاید و می‌باید از مهر آن دست شست.» هم‌چنان‌كه: به «هیچ پادشاهی تمكین نكرد و تسلیم اهل جاهی نشد.»، در تو نیز وفا‌ و حیا نشناسد و چه بهتر كه هر چه زودتر طلاقش دهی. چرا كه سبب همه‌ی گناهانت«حب دنیا» ا‌ست و آن «جرمی ا‌ست عظیم كه محرومت از باغ جنت می‌كند.‌ »، «حق تعالی الخبیثا‌تش نامیده و تو كه یك موحدی این ملعونه و مرتد و ‌ملحد را از درت بران و بندگی و عبودیت به جای آر».‌
5) «در بیان این‌كه عاشقان دنیا و عاشقان كبریا شب و روز مشغول تحصیل معشوقند» و بیان قطعی این‌كه دنیا بی‌وفا‌ است:
« بلی والهی دونیا بی‌وفادور،
جهانین باغی بی‌ذوق و صفا دور.‌»
 
6) «در بیان لَیسَ لِلانسانِ ‌اِلّا ما‌ سَعی.»‌ ( = امر دنیا و آخرت بسته به تلاش است و لاغیر.‌)
خلخالی پیش از این مطلب، با زبانی صمیمی و سیمایی مترقی، به توجیه تلاش در زندگی می‌پردازد كه به‌زودی اشاره خواهد رفت- بلافاصله خواست خود را از این تلاش كه به آوردن فرائض دینی و حدود و احكام مذهبی ا‌ست تصریح می‌كند و تلاش برای سعادت در دار عقبا را توصیه می‌نماید.‌
7) « در اشاره به حدیث مَن فاتَ غریباً فقد ماتَ شهیداً» و « حُبُّ ‌الوطن مِنَ‌الأیمان» و تشویق مردم به وطن‌پرستی كه فوق سماوات است و اسباب تحصیل آن پنج است: « عزلت، لیل‌قائم، جوع، سكوت‌و لوم‌لائم!»
8) « در تعریف زنان باوفا و دراین‌كه باید خلاف رضای آن‌ها حركت نكرد.‌ »كه پیش‌تر چند بیت از آن به‌عنوان شاهد مثالی آورده شد.‌
9) «این كه اخوان الصفا باید زیاده از یك زن اختیار ننماید.‌ » خلخالی در اینجا، عادت ناپسند چند زنی را سخت نكوهش می‌كند و هر چند احكام شریعت‌گاهی زبانش را سست می‌كند، ولی در این‌باره با«عوام» به‌خصوص، به‌سختی می‌ستیزد: «دو چشم‌داری كه دو چشم ببینی».‌
10) خلخالی در این‌جا ظاهرا ً با مطلب كوتاهی در«رجوع به فقره‌ی زن‌ها» مطالب وابسته به زنان را خاتمه می‌بخشد.‌ چرا كه از این پس دیگر سخنی از زن به میان نمی‌آورد.‌ در این مطلب او چهار صفت عصمت، محبت، خوش‌خویی و سلیقه را برای یك زن خوب و ایده‌آل واجب می‌بیند.
11) «در تعریف سكوت و خاموشی» و هشدار به مردم كه تا زبان باز كنی، نیشت به نوش مبدل خواهد شد!
12) «در بیان این‌كه عاشقان جمال احدیت هم همیشه طالب خلوت و ظلمت شب هستند.‌ »
در همه جای كتاب اصطلاحات خاص صوفیان نظیر یار، حیرت، فنا، وصل، عشق، محبت، جام، تأمل، ارادت، طلب، سالك، نی، كثرت، تجرید، ریاضت، وحدت، حق‌الیقین و نظایر آن با آن‌كه بسیار است، لكن هیچ جا خلخالی را نمی‌شود در هیكل یك صوفی و عارف دید و افكاری نظیر این‌ها از حدود قالب لفظ تجاوز نمی‌كند.
13) «در بیان این‌كه وقتی قضای الهی آمد، تلاش و فرار فایده ندارد.‌ »
14) «در مذمت عالمان بی‌عمل».‌ از این مبحث چنین مستفاد می‌شود، كه خلخالی به همه‌ می‌تازد و به علماء آنان اندرز می‌دهد كه: «از خدا بترسید، عالم بی‌عمل نباشید شما كه چون حكم لا‌تَأكُلوا می‌دهید و مال یتیم می‌خورید، تمام تنتان از عشوه و رشوه سرشته شده خون بی‌نوایان را می‌مكید.‌ و شما كه اسم خود را قاضی گذاشته‌اید، قاضیانه مردم را به‌جان هم می‌اندازید، ثروت و مكنتی عظیم و نامی شریف به‌هم می‌زنید و ای شما كه نام خود را شیخ‌الاسلام و امام جمعه گذاشته‌اید و همه‌ی عالم به‌سرتان سوگند می‌خورند، به حكم شما خون‌ها چون جوی جاری می‌شود.‌ بدانید كه بالاخره این فقه و اصول و مفاتیح و فصول به‌سرتان كوفته خواهد شد ‌و نحو و صرف، اسم و فعل و حرف گرهی از كارتان نخواهند گشود.‌ » این جملات و خطاب‌‌های ساده و صمیمی صحنه و چشم‌انداز‌هایی از جامعه‌ی عصر و مكان خلخالی به‌دست می‌دهد.‌
15) «در مذمت ظلم و توبیخ.‌ »خلخالی گوید:«چون ظلم و ستم حق‌النّاس و سرور سینه‌ی خناس است، شر ‌المعاصی‌اش نامیده‌اند.‌ » در این قطعه‌ی كوتاه چنین خطاب‌های صمیمی نیز داریم.:«جانم به بینوایان ظلم مكن كه آه مظلوم از تیغ برنده‌تر است.‌ چه بسیار دودمان‌ها كه از ظلم پراكنده نشده و خانمان‌ها كه بر باد نرفته.‌ از من بپذیر منبر بسوزان، شراب‌خواری بكن، به‌كسی- خصوصاً به بینوا‌یان – ستم روا مدار.‌ »
16) «در بیان مَن خَرجَ ‌عَن‌زیه فَدمهِ هَدَر.»
در این‌جا، زی عام را عبادت می‌داند و تأسف می‌خورد از این‌كه جای عبادت را فسق و معصیت و كفر ‌و شقاوت گرفته است ‌و لحظه‌ی مرگ و روز حساب را به یاد«ظالم‌ها» می‌اندازد و در پایان به مثال«دده‌قور‌قود»آرزو می‌كند که با دین و ایمان از دنیا برود.‌
17) « در نصیحت و بیدار كردن مردم»،
ذیل این عنوان سی بیت در هشدار به مردم كه به فكر روز رستاخیز باشند، می‌آورد.‌ ترسی دهشت، از مرگ - از «اجل خانمان برانداز»- بر این قسمت سایه انداخته است.‌
18) «در تشبیه حال روباه و خروس به حالت دنیادار با دنیای پرفسوس»، می‌گوید: دنیا مثال خروسی‌ است كه از دست دنیادار (روباه) در رفت با حیل و افسون.‌ اورا تنها گذاشت.
19) « در این‌كه هر چه كنی به خود كنی.»‌ در این‌جا علاوه بر دعوت به جای آوردن اعمال و حدود و احكام مذهبی اقویا را به ترك‌ ظلم ‌و آزار  فقرا و یتیمان نیز می‌خواند.‌
20) « در مذمت پر‌خواری.» دعوت می‌كند به روزه‌دار ماندن ‌و گرسنگی كشیدن ‌و در نتیجه‌«كامل» شدن.
آغاز:
« بلی‌قارنین توخ اولسا ای فلك جاه!
یقین‌ائیلر سنی البته گومراه.»
 
انجام:
« قارین ‌دویسا، قیزیب‌ من- من‌ دئیرسن،
او واخدا دین و ایمانی یئیه‌ر سن.»
 
21) «در دلداری و تسلی فقرا به‌ وعده‌ی نعمت‌های الهی در دار‌عقبا.»
22) «در بیان معنی فتوت و عیال‌داری.»
23) «در بیان سالكان راه خدا.‌ » بیشتر ابیات این قسمت ترجمه كلمه به كلمه‌ی قسمت‌هایی از گلشن راز است به‌اضافه‌ی تأثیراتی از مثنوی مولوی.‌
24) «در غنیمت دانستن ایام جوانی.‌ »
25) «در تعریف صفت تأمل و مذمت عجله دركارها.‌ » بنابه گفته‌ی خلخالی «عزت و عیش این جهان الم است ونشاطش مایه‌ی اندوه وغم.‌» این‌گونه تفكر زاییده‌ی تأثراتی ا‌ست كه از محیط خود دریافته است.‌ وی این محیط را، با تشبیهاتی بدیع وصف می‌کند.
26) «در تشبیه دنیا به حالت گرگ».‌
27) «در شباهت دنیای مكاره به عمامه‌‌ی آن ملای بیچاره» كه برونی زیبا داشت! چشم‌اندازی از زندگی پردرد و رنج و مشقت‌بار مردم عصر شاعر را داراست. آن‌جا كه گوید:«دانی دلیل پوچ بودن دنیا چیست؟ این‌كه زندگی سراسر غم است و رنج و بلا.‌ »
با یك سخن، مثنوی ثعلبیه یك اثر اصیل سده‌ی پیشین است كه همه‌ی خصوصیات جامعه‌ی سراینده در آن منعكس است،‌ و قبول عام یافته است.‌
از كسانی شنیده‌ام كه مردم خلخال در روز‌های عید نوروز قسمت‌هایی از آن‌ را به صورت «نوروزیه» درآورده بودند و با مراسم خاصی می‌خواندند.‌ 15-  تحلیل كتاب
قهرمانان تمثیلی منظومه‌ی ثعلبیه هیچ‌كدام خارج از زندگی انسان‌ها نیستند، خلخالی در تابلوهایی واقعی و مهیج كه از حیات اجتماعی خلق داده است، دانسته ندانسته به توجیه عمیق‌ترین مسائل اجتماعی – سیاسی عصرش پرداخته است، منظومه، داستان واقعی انسان‌های گرسنه‌ی قرن نوزدهم است، انسان‌هایی كه برای سیركردن شكم خود به هر افسون و نیرنگ دست می‌زنند، تلاش می‌كنند ولاكن غرور خود را نمی‌بازند و از تن در دادن به پستی بیزارند.‌ 
خلخالی برای گشودن همه‌ی مسائل بغرنج اجتماعی و زدودن دردها، امراض و زبونی‌های جامعه  به حل مسائل اقتصادی دست می‌زند وسیستم اقتصادی عصرش را به باد ریشخند می‌گیرد. جایی از زبان روباه به خروس كه می‌گوید: «چرا در خوردن من اصرار داری »می گوید:‌
« یئمزدیم من سنی آما چوخ آجام،
سنی بالله یئمكده لاعلا جام.
اوجالتما گویلره آهی – فغانی ،
بو حق سوزدور :آجین اولماز ایمانی.»
 
یعنی: من گرسنه‌م، و شنیده‌ای این مثل را كه، گرسنه خدا ندارد.‌ علاجی جز خوردنت ندارم.‌ 
در این مثنوی خصوصیات اخلاقی و زندگی اقتصادی و اجتماعی مردمی كه در آن زمان و مكان می‌زیسته‌اند، به‌طور عمیق لمس می‌شوند.‌ هنگامی كه صحنه‌های گفت‌ و گو‌های قهرمانان و یا توصیف احساسات آنان را می‌خوانیم، با آدمی كاملاً جدا از كسی كه آن همه گزارش صوفیانه منظوم را ساخته است روبرو هستیم، تا جایی‌كه مضمون یك صحنه از داستان، با آنچه بلافاصله در گزارش و خطابیه گنجانده می‌شود متفارق و متضاد است و سراینده بی‌آن كه توجهی به این نكته كرده باشد، در تشریح نقطه نظر‌های خود پافشاری عجیبی دارد.‌
طرز فكر سراینده را پوشش لطیف مذهبی در برگرفته است. وی برای حل معضلات اجتماعی و اقتصادی به شریعت پناه می‌برد.‌ نگرش شرعی به مسائل سیاسی و اجتماعی، سراینده را باز داشته است از این كه به تصویر اندیشه‌های دیگر بپردازد.‌ او درد را می‌فهمد.‌ مسأله‌ی«شكم»برایش مطرح است، اما برای استحكام و استواری دین می‌كوشد و مسایل مادی را مسأله‌ی «زیربنایی» نمی‌داند.‌
 باچشم‌های پرسان و اندوهناك به پست و بلند‌هایی كه در جامعه‌ی ناسالم و بیمارش موجود بوده است، می‌نگرد. از ناتساوی‌ها و تضاد‌های اجتماعی عصرش رنج می‌برد، فریاد می‌كشد و به تلخی تمام درد را تصویر می‌كند و پنداری كه پس از نگاره‌ی درد، اندیشه‌ها را به سوی آرامش مذهبی فرا می‌خواند.‌ 16-   حیات مردم
گفتیم كه محمدباقر خلخالی، در منظومه‌های ثعلبیه سجایا و خلق ‌و خو‌های مردم خویش را تصویر كرده است.‌  این خود روشن است كه هنرمند هر اندازه بخواهد خود را در ابخره‌ی خیالات واهی فردی محبوس كند، باز درآفرینش هنری خود- هرچند ناآگاهانه- وابستگی و آمیزشی به مردم و اجتماع خواهد داشت، چرا كه او، در هر حال، اثر را برای مردم می‌آفریند.‌
محمد باقر خلخالی، در بطن اثرش، هنرمندی مثل همه‌ی هنرمندان زمان خود نیست. درست است كه او نیز تنها‌ست، در گیرودار است.‌ در پیچاپیچ مسائل بغرنج اجتماعی و اقتصادی سردرگم است، در بطن تاریكی روزنه‌ای به روشنایی نمی‌یابد؛ اما در به‌روی یار و اغیار بسته، یك دست زلف یار و یك دست جام باده بر كنار جویبار نشسته، جهان را خوار و زبون پنداشته، غصه‌‌‌مند خود را محزون و زار نمی‌دارد، او به مردم دل می‌بندد، مهر می‌ورزد، به‌زبان نظم اندرز می‌دهد، خوی‌ها‌ی نیك خلق را می‌ستاید، به مردم «توجه» می‌كند و استعداد خلاقه‌ی خود را در راه این «توجه » صرف می‌كند و بر این است كه ما او را از میان انبوه نویسندگان و سرایندگان هم‌زبان عصرش برمی‌گزینیم و اثرش را نقطه‌ی عطفی در ادبیات تركی آذری تلقی می‌كنیم.‌ 
چنان‌كه گفته‌ایم‌، منظومه‌‌ی مورد بحث یك اثر اصیل قرن گذشته است. ما در این مقاله- كه به اختصار كوشید‌ه‌ایم- در هر یك از بخش‌های بحثمان سعی كرده‌ایم با دیدی ویژه به سراینده و اثرش بنگریم تا بتوانیم با بی‌جانبداری و وسواس قسمت‌هایی را كه به نقد و تجزیه نیاز داشت از بخش‌ها‌ی اصیل منظومه جدا كنیم.‌ ودر حقیقت آنچه راكه در این‌جا آمده و می‌آید، مقدمه‌ی طرح‌هایی تلقی می‌كنیم برای آیندگان كه به بررسی هر چه دقیق و سالم این منظومه كه در سده‌ی پیشین خطاب به مردم عادی نوشته شده، دست بزنند.‌ بنابراین، در این بخش از بحثمان كه نخواهیم توانست حق مطلب را به شایستگی ادا كنیم، یكی دو نقطه‌ی برجسته‌ی منظومه را فهرست‌وار یاد كنیم:
در ثعلبیه، محبت‌های بی‌ریای خانوادگی، رازداری و وفاداری افراد خانواده به همدیگر تصویر و ستوده می‌شود. در این میان به‌خصوص محبت مادری و فرزندی، و زن وشوهری جای شكوهمندی را می‌گیرد كه ما را به یاد كتاب دده قورقود می‌اندازد.‌
وجوه تشابهات این دو كتاب را با هم‌، ممكن است زیر عنوان دیگری به بحث گذاشت، این‌جا همین‌قدر یادآور می‌شویم كه خلخالی در سرودن ثعلبیه همان‌گونه كه به آثار كلاسیك فارسی نظر داشته، از كتاب دده قور قود كهن‌ترین اثر مكتوب آذری نیز تأثیر عمیقی پذیرفته است. برای اثبات این مدعا كافی است كه مقدمه‌ی كتاب مذكور را با استنتاجاتی كه خلخالی از حكایت‌های فرعی دارد، بسنجیم.‌
مهمان نوازی، سجیه‌ی دیگر نیك مردم آذری ا‌ست كه سراینده آن‌را چنین مجسم می كند:
« نه خوش زاد دیر عزیز ائتمك قوناغی،
قاباغینا قویاسان قایقاناغی.
آچاسان  خدمتینده آغ لاواشی،
چاناغا دولدوراسان یارما آشی.‌ .‌ .‌» 
 
 قهرمانان حیاتی ساده وروستایی دارند، گفتار ورفتارشان بی‌تكلف، بی‌قید وحدود و بی‌ریاست.‌ بسا خوی‌هایی كه در زندگی شهر‌ی عیب و «بد» انگاشته می‌شود، در نظر آدم‌ها‌ی داستان «عادی» است.‌
و بالاخره حزن مدام كه گفتیم بر سراسر چهره‌ی داستان سایه افكنده است.‌ 17-  تأثر از فولكلور
مثنوی ثعلبیه را می توان از آثاری كه در فاصله‌ی میان انجام ادبیات كلاسیك آذری وآغاز ادبیات دوران تحول و انقلاب آفریده شده‌اند به‌شمار آورد.‌  چرا كه ما در این كتاب با ویژگی‌هایی روبرو هستیم كه امروز در ادبیات مدرن و پیشرفته‌مان هدف تلقی می‌شود.‌ سراینده در سادگی عبارات و مفهوم بودن كلام، درك زیبایی‌های خاص و به‌كار گرفتن تركیب‌های حساس زبان، سود جستن به آگاهی و هنرمند‌ی از آثار فولكلوریك و جز این‌ها، اصرار می‌ورزد.  برای باز نمودن اندیشه‌های خود، داستان‌ها، ترانه‌های فولكلوریك، ضرب المثل‌ها، اصطلاحات وتعبیرات مردم را چاشنی كلامش می‌كند. تا جایی كه اگر رنگ و روی كتاب را بزداییم، درخواهیم یافت كه سراینده هدفی جز منظوم ساختن یك داستان معروف فولكلوریك نداشته است.‌
قهرمان اول منظومه‌‌ی جای گفت وگو- روباه- به ‌طور كلی در آثار طنزی فولكلور آذری جای مهم و مشخص دارد، همه‌جا مظهر تظاهر به پاكی و بسیار حیله‌گر، نابكار و فریفته‌نشدنی ا‌ست و برای تمتع از حیوانات جنگلی، نقشه طرح می‌كند و پیش می‌برد.‌ حیواناتی كه بیشتر فریب او را می‌خورند در درجه‌ی اول گرگ، مالك جنگل و خروس موجودی به اسارت افتاده و عادی ا‌ست.‌
این سه جانور، همه‌ی مشخصات خود را كه در فولكلور آذری دارند، در داستان آبستن منظومه‌ی محمد باقر خلخالی نیز دارا هستند: گرگ، جانوری‌ است احمق و فریب‌خور و علت حماقتش هم قدرت بیش از حد و غرور او است، نماینده‌ی طبقه‌ی فرمانروا و حاكم فئودال است و همیشه آلت دست نزدیكان فریب‌كار و دغل‌باز خود است و روباه زیرك برای فریب او پیوسته از نقاط ضعفش سود می‌جوید. گرگ احمق موجودی ا‌ست همیشه آزمند و حریص، بر اساس این صفت وی، افسانه‌های فراوانی در فولكلور آذری موجود است كه می‌توان از نامبردارترین آن‌ها افسانه‌ی « گرگ و دنبه »را یاد كرد كه محمد باقر خلخالی آن را زیر عنوان «رسیدن روباه برسر كوه ودیدن گرگ در غصه و اندوه» منظوم ساخته و با گزارش‌های صوفیانه‌ی خود درآمیخته است.‌
حكایات فرعی كه بیشتر به « نقل و گزارش » می‌ماند تا داستان و افسانه، زاده‌ی اندیشه‌ی سراینده هستند.‌ اما به شبیه (و یا عین ) داستان آبستن در افسانه‌های آذری می‌توان برخورد.‌
در فولكلور آذری- خروس- موجودی عادی- فریب روباه- موجود متظاهر به پاكی- را می‌خورد. به او اعتماد می‌كند و همسفرش می‌شود.‌ و آن‌گاه كه در می‌یابد روباه قصد جان او را دارد، به حیله از  دستش درمی‌رود و برای نابودی او نقشه می‌كشد.‌
 داستان آبستتن محمد باقر خلخالی نیز بر روی همین اساس ساخته شده است .‌
بدین‌گونه می‌بینیم كه یكی از مقاصد او در سرودن این مثنوی، منظوم ساختن یك افسانه‌ی فولكلوریك اصیل تركی آذری بوده است و می‌باید به همین سبب باشد كه زبان مكتوب او نیز ملهم از زبان عادی مردم است و راز پیروزی‌اش در میان آن همه سراینده‌ی با استعداد هم‌عصرش را نیز در همین باید جست، كه خلخالی به مردم روی می‌آورد و می‌كوشد كه واقعیت را درك كند.‌
غنای ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات مردم كه اینك بی‌هیچ شرحی ازكتاب مورد بحث استخراج می‌شود، می‌تواند گویای اندازه‌ی توجه او به مردم و فرهنگ عامه باشد:

تله‌دن قورتولان تۆلکۆ، بیرده تله‌یه توشمز.

تۆلکۆ اصفهاندا آز ایدی، بیریده گمی ایله گلدی.

تۆلکۆ اولاندا چاریغیمین شیره‌سین چک!

تۆلکۆ اولاندان بئله، او تویا راست گلمه‌میشدی.

تۆلکۆ توتانین آغزی اوزون اولار، بئلی ایشگه.

تۆلکۆ تۆلکۆلۆگۆن ثابت ائدینجه، دری‌سین بوغازیندان چیخاردارلار.

تۆلکۆ تۆلکۆیه بویورور، تۆلکۆده قویروغونا.

تۆلکۆ چوخ بیلدیگیندن تله‌یه دۆشر.

تۆلکۆ دلیگه گیره بیلمیر، بیر سوپورگه ده باغلیر قویروغونا.

تۆلکۆ سوواقلی باغا گیرمز.

تۆلکۆ صفت اولماق.

تۆلکۆ فیسقیراقی سالیر.

تۆلکۆ قارانلیقدا شیر یئرینده گؤرۆنه‌ر.

تۆلکۆ قویروغو ایله یئری سۆپۆره‌ر.

تۆلکۆ کیمی هر رنگ بویاییر.

تۆلکۆ کیمین اؤز ده‌مه‌گیمیزین آغزیندادا دانیشانمیریق.

تۆلکۆ وار باش قوپاردار، قوردون آدی بدنام‌دیر.

تۆلکۆ یئیه‌نی آسلان قوسدورانماییب.

تۆلکۆ، تۆلکۆ، تولبه‌کی،/ قویروق اۆسته نعلبکی.

تۆلکۆ، تۆلکۆ، تۆلکۆ سنی،/ اؤلدۆره‌رلر بیل کی سنی!

تۆلکۆ، تۆلکۆیه حُققه گله‌ر.

تۆلکۆنۆ دریسی خاطرینه قوارلار.

تۆلکۆنۆن ایکی قاپیسی اولار، بیریندن برکه قویسالار او بیریندن اکیلر.

تۆلکۆنۆن بازاردانه ایشی وار، دری‌سینه قیمت قویالار.

تۆلکۆنۆن دریسی ساتیلماسا قالار بلا اولار.

تۆلکۆنۆن دولانیب گله‌جه‌گی یئر کورکچو دوکانیدیر.

تۆلکۆنۆن عریضه‌سین اوخویونجا دریسی فیلیق چیخار.

تۆلکۆیه اوخشاییر.

تۆلکۆیه دئدیلر: شاهدین کیمدیر؟ دئدی: قویروغوم.

تۆلکۆیه دئدیلر:«تویوق کبابی یئییرسن؟» دئدی:«آدامین گۆلمه‌گی توتور.»

زیرک تۆلکۆ دالی آیاغیندان توتولار.

غماز اولماسا تۆلکۆ بازاردا گزه‌ر.

یاتان آسلاندان، گزن تۆلکۆ یئیدیر.

[1] جلد اول، صفحه 405.
[2] اكنون كه در اين مقاله دوباره چاپ مي‌شود، آن زنده ياد فوت شده است.‌
[3] نقل از دستنويس تاريخ مذكور، جلد علما.
[4] رك. الماثر و الاثار ص 143، فهرست مشاهير علماء زنجان، ص 82، فهرست مؤلفين از خانبابامشار ذيل حرف ع.‌
[5] رک. جغرافياي نظامي آذربايجان خاوري ص 112-113 فرهنگ جفرافيايي ايران ج1330، 4 و جغرافياي كشاورزي ايران ص 218 بر‌داشتيم.‌
* ديوان اشعار فارسي ميرزا علي مجتهدي (عشقي) اخيراً چاپ شد: مجتهدي، ميرزا علي. ديوان اشعار فارسي، به اهتمام دكتر ح. م. صديق، تهران، تكدرخت، 1388.
[6] تمام اشارات در اين مقاله، مربوط است به «ثعلبيه» چاپ تبريز، 1375 ق.
[7] مناسب شد در اين‌جا باز يك نقل / كه تا عبرت بگيرد صاحب عقل.
[8] مناسب شد در اين‌جا يك حكايت/  كند چون ملا گل‌ميرزا روايت.